تبليغاتX
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً مذهبی - فرهنگی و اجتماعی
عمومی

 

سال پيش از هجرت نخستين سال عام الفيل حضرت محمد(ص)، آخرين پيامبر الهى در 17 ربيع الاول از پدرى به نام عبدالله بن عبدالمطلب و مادرى به نام آمنه بنت وهب ديده به جهان گشود و با انوار رخسار و جمال منوّرش، جهان تيره و تاريك؛ به ويژه عربستان را روشن گردانيد. پدرش عبدالله پيش از تولدش به همراه ساير بازرگانان قريش، جهت سفرى تجارى عازم شام گرديد و در بازگشت از شام، در يثرب (مدينه منوّره) بيمار شد و در همان جا درگذشت و به ديدار نوزاد خويش توفيقى نيافت.

وفات عبدالله، دو ماه و به روايتى هفت ماه پيش از تولد فرزندش حضرت محمد(ص) بود. آمنه كه به تقوا، عفت و پاكيزگى در ميان بانوان قريش معروف بود، پس از تولد نور ديده‏اش چندان در اين دنياى فانى زندگى نكرد. وى دو سال و چهار ماه و به روايتى شش سال پس از ميلاد رسول خدا(ص)، در بازگشت از يثرب، در مكانى به نام «ابوا» بدرود حيات گفت و در همان مكان مدفون شد.

رسول خدا(ص) پس از تولد، در كفالت جدش عبدالمطلب - بزرگ و سيد قريش مكه - قرار گرفت. عبدالمطلب ابتدا جهت شير دادن آن حضرت را به «ثويبه» (آزاد شده ابولهب) سپرد، ولى پس از مدتى وى را به «حليمه دختر عبدالله بن حارث سعديه» واگذار كرد. حليمه، در ظاهر اگرچه دايه وى بود، ولى در حقيقت به مدت پنج سال از او مراقبت و در حقّش مادرى كرد. پيامبر اسلام(ص) از دوران كودكى داراى دو نام بود: يكى «محمد» (كه جد بزرگوارش براى وى برگزيد) و ديگرى «احمد» (كه مادر ارجمندش آن را انتخاب كرده بود).

از امام صادق(ع) روايت شد كه ابليس، پس از رانده شدن از رحمت الهى، مى‏توانست به هفت آسمان رفت و آمد كند و خبرهاى آسمانى را گوش دهد، تا اين كه حضرت عيسى(ع) ديده به جهان گشود، از آن پس، ابليس از سه آسمان فوقانى ممنوع شد و تنها در چهار آسمان پايين‏تر، رفت و آمد مى‏كرد. ولى چون حضرت محمد(ص) به دنيا آمد، ابليس از تمام آسمان‏ها رانده شد و رفت و آمدش ممنوع گرديد و غير از او، تمامى شياطين نيز با تيرهاى شهاب از آسمان رانده شدند.

هم چنين روايت شده است كه هنگام ولادت فرخنده حضرت محمد(ص) چند مسئله اتفاق افتاد: ايوان كسرا شكاف برداشت و چند كنگره آن فرو ريخت، آتش آتشكده بزرگ فارس خاموش شد، درياچه ساوه خشك گرديد، بت‏هاى مكه سرنگون شدند، نورى از وجود آن حضرت به سوى آسمان بلند شد كه شعاع آن فرسنگ‏ها را روشن كرد، انوشيروان (پادشاه ساسانى ايران) و مؤبدان بزرگ دربار وى، خواب‏هاى وحشتناكى ديدند آن حضرت ختنه شده و ناف بريده به دنيا آمد و پس از استقرار در زمين گفت: «الله اكبر و الحمد لله كثيراً، سبحان الله بكرةً و اصيلاً»

گفتنى است كه تاريخ نگاران و سيره‏نويسان شيعه و اهل سنت، با اين كه در سال و ماه تولد آن حضرت، اتفاق نظر داشته و مى‏گويند كه آن حضرت در اول عام‏الفيل، برابر با سال 570 ميلادى و در ماه ربيع الاول ديده به جهان گشود، ولى درباره روز تولد اختلاف نظر دارند. شيعيان، معتقدند كه رسول خدا(ص) در روز جمعه، مصادف با 17 ربيع الاول به دنيا آمد و اهل سنت مى‏گويند كه تولد وى روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول بوده است.

در نظام جمهورى اسلامى ايران، به خاطر احترام به ديدگاه علماى شيعه و اهل سنت و جهت ايجاد وحدت و هم دلى ميان تمام مسلمانان جهان، از 12 تا 17 ربيع الاول، هفته وحدت اعلام گرديده و مسلمانان عالم اين هفته را گرامى مى‏دارند.

اما اين كه سال تولد پيامبر(ص) را عام‏الفيل مى‏نامند، بدين جهت است كه دو ماه و هفده روز پيش از تولد پيامبر(ص)، يعنى در نخستين روز محرم سال 570 ميلادى، فيل سواران «ابرهه» به مكه هجوم آورده و قصد نابودى كعبه و مسجدالحرام را نمودند، ولى با معجزه شگفت الهى سركوب شدند.

ماجراى اين واقعه عظيم از اين قرار بود كه ابرهة بن صباح يكى از جنگ جويان حبشى كه با پشتيبانى‏هاى بى‏دريغ نجاشى حبشه و قيصر روم بر يمن استيلا يافته و درصدد ترويج و تبليغ مسيحيت در يمن و تمامى شبه جزيره عربستان برآمده بود، كعبه را مانع هدف‏هاى خويش مى‏ديد. بدين جهت، براى تخريب آن و وادار كردن عرب‏هاى حجاز به مسيحيت، به مكه هجوم آورد و سپاهيان بى‏نزاكت وى در حالى كه سوار بر فيل بودند، به سوى خانه خدا كعبه يورش بردند، ولى هنوز پاى آنان به مسجدالحرام نرسيده بود كه فوجى از پرندگان، از سمت دريا پديدار شده و آنان را از آسمان سنگ باران كردند. در اندك مدتى تمامى سپاهيان وى به وضع فجيعى كشته شدند و تنها تعداد اندكى از آنان با زخم‏هاى جانكاه، عقب نشينى كرده و به سوى يمن فرار نمودند.

قرآن كريم به داستان ابرهه و فيل سواران حبشى اشاره كرد و سوره ويژه‏اى را به نام الفيل نازل فرمود. ماجراى اصحاب فيل، يكى از بزرگ‏ترين رويدادهاى عصر جاهليت در عربستان بود، بدين لحاظ مبدأ تاريخ عرب‏ها قرار گرفت و تا پيش از تعيين تاريخ هجرى قمرى، از اين تاريخ استفاده مى‏نمودند.

ازدواج حضرت محمد(ص) با حضرت خديجه(س) (10 ربيع الاول سال 25 عام الفيل - 28 سال پيش از هجرت)حضرت خديجه، دختر خويلد بن اسد، پيش از ازدواج با رسول خدا(ص) در آغاز با عتيق بن عائذ ازدواج كرد و از او داراى فرزندى به نام جاريه شد. پس از مرگ عتيق، با ابوهالة بن منذر اسدى ازدواج نمود و از او نيز داراى فرزندى به نام هند بن ابى هاله شد. پس از مرگ ابوهاله، خديجه بنت خويلد از دارايى‏هاى خويش و دارايى‏هاى شوهران گذشته‏اش، اقدام به سرمايه گذارى تجارى و اقتصادى كرد. لذا دارايى‏هاى خود را به مضاربه داد و ثروت زيادى به دست آورد و از توانگران و ثروتمندان معروف عرب شد. آن چنان كه نقل شد، تعداد هشتاد هزار شتر، كالاهاى بازرگانى كاروان‏هاى او را جا به جا مى‏كردند.

بزرگان قريش و ثروتمندان عرب، تمايل زيادى به ازدواج با وى نمودند. از جمله عقبة بن ابى معيط، ابوجهل، و ابوسفيان از وى خواستگارى نمودند، ولى همه آنان را رد كرد و دست رد به سينه شان زد و هيچ تمايلى به ازدواج ديگر از خود نشان نداد. اما از روزى كه حضرت محمد(ص) با پيشنهاد عمويش حضرت ابوطالب (ع) حاضر شد كه با خديجه بنت خويلد پيمانى بسته و از مقدارى از دارايى‏هاى وى به شرط مضاربه تجارت كند، قضايا دگرگون شد و خديجه براى ادامه زندگى خويش، راه ديگرى برگزيد. حضرت محمد(ص) با دارايى خديجه و به همراه دو تن از غلامان وى، اقدام به سفر بازرگانى به سرزمين شام نمود و در اين سفر، خريدو فروش خوبى به عمل آورد و سود فراوانى به دست آورد و همه آن‏ها را پس از بازگشت به مكه، تحويل خديجه نمود و تنها به سهم خويش قناعت كرد.

خديجه، كه از امانت دارى امين قريش و صفا و صميميت وى به وجد آمده و خوش‏رفتارى و خوش اخلاقى وى را از دو غلام خويش شنيده بود، مبهوت رفتار و كردار حضرت محمد(ص) گرديد و عشق وى را در قلب خويش زنده كرد. از آن سو، حضرت محمد(ص) به سنينى رسيده بود كه مى‏بايست ازدواج مى‏كرد. عمويش «حضرت ابوطالب(ع)» و همسر عمويش حضرت فاطمه بنت اسد(س) در پى يافتن همسرى شايسته براى او بودند.

خديجه (س) كه از تصميم آنها باخبر شده بود نفيسه دختر عليه را به نزد پيامبر(ص) فرستاد و عشق و علاقه خويش نسبت به آن حضرت و آمادگى ازدواج با وى را ابراز نمود. پيامبر اكرم(ص) با عمويش ابوطالب(ع) در اين باره مشورت كرد و همگى از آن استقبال كردند.

بدين منظور، ابوطالب(ع) به همراه تعدادى از بزرگان بنى‏هاشم به نزد خويلد بن اسد و به روايتى نزد ورقة بن نوفل عموى خديجه رفت و خديجه را براى حضرت محمد(ص) خواستگارى كردند.

درخواست آنان از سوى خديجه و عمويش پذيرفته شد وعقد نكاح آن دو جارى شد و مهريه خديجه، چهارصد دينار تعيين گرديد كه خود وى، آن را ضامن شد. بدين ترتيب در دهم ربيع الاول سال 25 عام الفيل (28 سال پيش از هجرت) ازدواج آن دو بزرگوار برگزار شد.

خديجه به هنگام ازدواج با رسول خدا(ص)، چهل ساله بود و پيامبر(ص)، بيست وپنج ساله.

خديجه كبرا در خانه پيامبر(ص) داراى شش فرزند شد كه عبارتند از: قاسم، عبدالله، رقيه، زينب، ام كلثوم و فاطمه زهرا (سلام الله عليهم اجمعين) كه تمام آنها، جز فاطمه زهرا (س) پيش ازبعثت پيامبر(ص) به دنيا آمده بودند و تنها فاطمه(س) پس از بعثت به دنيا آمد و خير كثيرى براى عالميان شد.

امام جعفر صادق(ع) در روز جمعه، به هنگام طلوع فجر و به روايتى در روز دوشنبه، هفدهم ربيع‏الاوّل سال 83 قمرى ديده به جهان گشود و عالم انسانى را با انوار طيّبه خويش تابناك نمود. پدرش امام محمد باقر(ع) وى را به نام عموى نياكانش جعفر طيّار(ع)، "جعفر" نام نهاد. حضرت جعفر بن محمد(ع) داراى يك كنيه معروف به نام "ابوعبدالله" و دو كنيه غير معروف به نام‏هاى " ابواسماعيل" و " ابوموسى" بود. هم چنين، داراى القابى چند بود كه معروف‏ترين آن‏ها عبارت است از: صادق، صابر، طاهر و فاضل. (1)

شيعيان و محبّان اهل بيت(ع) وى را به " صادق آل محمد(ص) " مى‏شناسند. زيرا آن حضرت، هرگز سخنى جز راست و درست، چيزى نفرمود.

پدر ارجمندش ،امام محمد باقر (ع)است كه نَسَب وى با دو واسطه به امير مؤمنان حضرت علي (ع) و با سه واسطه به پيامبر اكرم (ص) منتهى مى‏گردد.

مادر گرامى امام جعفر صادق (ع)، فاطمه، معروف به " اُمّ فروه" از زنان نيكو سرشت، نيكوكار و نيكورفتار عصر خويش بود. اين بانوى باتقوا و متدّين، از جهت فضيلت و منقبت، سرآمد زنان روزگار خود به شمار مى‏آمد و امام صادق(ع) در شأن و مقام وى فرمود: مادرم از زنانى بود كه ايمان داشت، تقوا پيشه كرده و نيكوكارى مى‏نمود و خدا، نيكوكاران را دوست دارد.(2)

امام جعفر صادق (ع) به مدت دوازده سال، حيات با بركت جدّ گرامى‏اش امام زين العابدين(ع) را درك كرد و از مكتب تربيتى و علمى وى بهره وافر يافت.

هم چنين، آن حضرت به مدت 32 سال از وجود شريف پدرش امام محمد باقر (ع) برخوردار بود و در تمام رويدادهاى مهم در كنار پدر ارجمندش قرار داشت. مدت امامت امام جعفر صادق (ع)، 33 سال و ده ماه (از ذى حجه سال 114 تا 25 شوال سال 148 قمرى ) بود و در ايّام زندگى با بركت خويش با خلافت غاصبانه چند تن از خلفاى اموى و دو تن از خلفاى عباسى به شرح ذيل معاصر بود:

1- عبدالملك بن مروان (65 – 86 ق)

2- وليد بن عبدالملك (86 - 96 ق )

3- سليمان بن عبدالملك (96 – 99)

4- عمر بن عبدالعزيز (99 - 101 ق)

5- يزيد بن عبدالملك (101 - 105 ق)

6- هشام بن عبدالملك (105 - 125 ق)

7- وليد بن يزيد (125 - 126 ق )

8- يزيد بن وليد (126 - 126 ق)

9- مروان بن محمد (126 - 132 ق)

10- ابوالعباس سفاح (132 - 136 ق)

11- منصور دوانقى (136 - 158 ق)

گفتنى است كه نُه نفر اوّل از طايفه بنى اميه و دو نفر آخر از خاندان بنى عباس بودند و آن حضرت از هر دو طايفه، سختى‏ها و بى‏مهرى‏هاى فراوانى ديد؛ اما چون آن امام بزرگوار در انتهاى دوران خلافت ستم كارانه امويان و در آغاز خلافت فريب‏كارانه عباسيان مى‏زيست، فرصت مناسبى به دست آورد تا در زمان انتقال خلافت از يك طايفه غاصب، به طايفه غاصب ديگر و سرگرم شدن آنان به يكديگر، مكتب اهل بيت (ع)را به مسلمانان بشناساند و زمينه ترويج و تبليغ اين مكتب را مهيّا سازد و از اين راه، بيشترين بهره را نصيب اسلام و مسلمانان نمايد.

آن حضرت با تشكيل حوزه علميه و تعليم شاگردانى مبرز، چون هشام، زراره و محمد بن مسلم، تحول شگرفى در جهان اسلام و مذهب شيعه پديد آورد و جهانيان را با اسلام ناب محمدى(ص) و مكتب حيات بخش اهل بيت (ع) آشنا ساخت. به همين جهت، وى را پايه گذار مذهب "اماميه" دانسته و شعيان امامى اثناعشرى را " شيعه جعفرى" مى‏گويند. سرانجام اين امام همام، در 65 سالگى به وسيله زهرى كه منصور دوانقى، به واسطه عوامل و مزدوران خود در مدينه، به آن حضرت خورانيد، مسموم شد و به خاطر شدت زهر، به شهادت رسيد. تاريخ شهادت وى، 25 شوال سال 148 قمرى مى‏باشد. امام موسى كاظم (ع) به همراه ساير فرزندان امام جعفر صادق (ع)، بدن مطهر پدر را پس از غسل، كفن و نماز، در جوار قبر پدر و جدش و عموى پدرش در قبرستان بقيع به خاك سپردند.(3)

منابع:

1- تاج‏المواليد (از مجموعه نفيس)، ص 43؛ الارشاد، ص 525 وكشف الغمّة، ج 2، ص 369

2- همان

3- الارشاد، ص 525؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 369؛ زندگانى چهارده معصوم (ع) (ترجمه اعلام الورى)، ص 376؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 121 و موسوعة الامام الصادق (ع)، ج 1-2

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 9:47  توسط مجید غفوری  | 

 

السلام علیک یا اباصالح المهدی(عج)

یا بقیه الله خیرلکم ان کنتم مومنین

 

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تورا که من هم برسم به آرزویی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 14:6  توسط مجید غفوری  | 

 

امام حسن عسكرى(ع)، امام يازدهم شيعيان، در هشتم ربيع الاوّل سال 260 هجرى قمرى در شهر سامرا به شهادت رسيد.

نام مباركش حسن بن على، لقبش عسكرى و كنيه‏اش ابو محمد بود.

مادرش، بانويى پاكيزه و عبادت پيشه و در سرزمين خويش پيش از اسارت، پادشاه زاده بود و پس از اسارت و انتقال به مدينه، به همسرى امام دهم شيعيان حضرت امام على النقى (ع) افتخار يافت. نامش " حُديث " و در روايات و عبارات ديگر، نام هايى چون جدّه، سليل و سوسن نيز براى وى گفته شد.

اين بانوى پاكدامن و پاكيزه سرشت، در ربيع الثانى سال 232 هجرى قمرى، فرزند گرامى‏اش حضرت امام حسن عسكرى (ع) را به دنيا آورد و سراسر جهان هستى را با نور رخسارش جلوه گر ساخت.

امام حسن عسكري (ع) پس از پدر بزرگوارش، از جهت دانش و معارف دينى، فقيه‏ترين و داناترين مردم و از جهت اخلاق و رفتار، برترين انسان‏هاى روى زمين بود و از تمام جهات، داراى كمالات عاليه و ويژگى‏هاى منحصر به فرد بود.

وجود مبارك آثار وى در ميان مسلمانان، استوانه محكم و پايدارى بود كه اسلام عزيز و مكتب حيات بخش اهل بيت(ع) را بر پا نگه مى‏داشت و از گزند دشمنان خارجى و كينه توزان و بدخواهان داخلى، محفوظ و مصون نگه مى‏داشت.

امام حسن عسكري (ع) در چهار سالگى، بنا به درخواست متوكل عباسى (دهمين خليفه عباسيان)، به همراه پدر بزرگوارش امام هادى(ع) و ساير خانواده‏اش راهى سامرا ( مركز خلافت عباسيان، در شمال غربى عراق) گرديد (1) و پس از شهادت پدرش در سال 254 هجرى قمرى به امامت شيعيان نايل آمد. آن حضرت و خانواده و خاندان پدرش، در ظاهر به دعوت متوكل عباسى در سامرا سكونت داشتند ولى در حقيقت حضورشان در سامرا اجبارى و تبعيد گونه بود، تا آن حضرت را از نزديك در مراقبت و نظارت خويش داشته باشند.

زمامداران معاصر آن حضرت عبارت بودند از:

1- متوكل عباسى (247 - 232 ق)

2- منتصر عباسى (248 - 247 ق)

3- مستعين عباسى (252 - 248 ق)

4- معتز عباسى (255 - 252 ق)

5- مهتدى عباسى (256 - 255 ق)

6- معتمد عباسى (279 - 256 ق)

از ميان خلفاى مذكور، تنها از سوى منتصر عباسى، فرزند متوكل، نسبت به امام هادى(ع)، امام حسن عسكري (ع) و علويان و شيعيان آزارى نرسيد و در ايام خلافت كوتاه مدت وى، احسان و خدمات شايانى به آنان شد، كه در مقايسه با نامهربانى‏ها و ستم كارى‏هاى ساير خلفاى عباسى چيز مهمى به شمار نمى‏آمد.

امام حسن عسكري (ع) از آنان، فشارها و سختى‏هاى زيادى متحمل گرديد و سرانجام به وسيله زهرى كه معتمد عباسى به آن حضرت خورانيد، مسموم و پس از چند روز تحمل بيمارى، روح ملكوتى‏اش به لقاءالله پيوست.

منبع:

1- منتهى الآمال، ج 2، ص 393

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 8:4  توسط مجید غفوری  | 

 

در سوم ماه ربيع الاول حضرت محمد (ص) پيامبر بزرگوار اسلام پس از سه روز اقامت در غار ثور از آن مكان خارج شدند وبه سوي مدينه هجرت كردند. كفار قريش، حضرت رسول اكرم (ص) را در مسير هجرتشان از مكه به مدينه تعقيب مي كردند، از اين رو ايشان به امر پروردگار متعال در اين غار ماوا گزيدند تا پس از رفع خطر به حركت خويش ادامه دهند. شايان توجه است كه هجرت پيامبر (ص) در آينده اسلام تاثير بسيار مهمي داشت از اين رو مبدا تاريخ مسلمانان قرار گرفت .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 8:35  توسط مجید غفوری  | 

 

امام رضا(ع) در يازدهم ذى‏قعده سال 148 قمرى (1) و به روايتى در يازدهم ذى‏حجه سال 153 (2) در مدينه منوره ديده به جهان گشود. پدر ارجمندش امام موسى‏ كاظم(ع)، امام هفتم شيعيان و مادرش نجمه (كتم) معروف به ام‏البنين(س) بودند.

امام رضا(ع) در 35 سالگى، پس از شهادت پدرش امام موسى‏ كاظم(ع) در زندان بغداد، در رجب سال 183 قمرى به امامت رسيد و مدت امامت آن حضرت، بيست سال بود.

امام رضا(ع) از آغاز تولد تا زمان شهادت خويش با شش تن از خلفاى عباسى به نام‏هاى: منصور دوانقى، مهدى، هادى، هارون ‏الرشيد، امين و مأمون‏ عباسى معاصر بود و ايام امامت آن حضرت، مصادف بود با خلافت هارون، امين و مأمون.

يكى از حساسترين مقطع زندگى امام رضا(ع) و حتى مهمترين مقطع امامت شيعيان، مسافرت اجبارى آن حضرت به خراسان و پذيرش ولايت‏عهدى مأمون ‏عباسى است، كه سرانجام، شهادت آن حضرت در همين مسافرت به وقوع پيوست. آن طورى كه از مأمون (هفتمين خليفه عباسيان) نقل شده است، وى در نبرد با برادرش امين، نذر كرده بود كه در صورت پيروزى بر سپاهيان امين و به چنگ آوردن خلافت اسلامى، قدرت را به شخصى كه افضل آل ابى‏طالب(ع) باشد بسپارد. هنگامى كه سپاهيان مأمون ‏عباسى پس از تصرف شهرهاى ايران، وارد عراق شده و با كشتن امين، بغداد و ساير بلاد اسلامى را به تصرف خويش درآوردند، مأمون در نشستى با حضور فضل و حسن از فرزندان سهل، مقصود خويش را آشكار ساخت و از آن دو (كه يكى مقام وزارت و امور سياسى كشور و ديگرى سردارى سپاه و امور نظامى وى را بر عهده داشت) خواست كه مقدمات حضور امام على‏ بن ‏موسى‏ الرضا(ع) به عنوان برترين و والاترين شخصيت آل ابى‏طالب(ع) در خراسان را فراهم كنند. مأمون گفت: ما أعلم احداً افضل من هذا الرّجل على وجه الأرض؛ من در كره زمين، شخصيتى بالاتر و والاتر از اين شخص (امام رضا ع) براى پذيرش خلافت اسلامى سراغ ندارم.(3)

مأمون در اجراى نيت خود، بسيار جدى بود و از مخالفت مخالفان و دشمنان اهل‏بيت(ع) واهمه‏اى نداشت. وى، به يكى از سرداران سپاه خويش به نام جلودى مأموريت داد كه از خراسان به مدينه رفته و امام رضا(ع) و بسيارى از علويان بزرگوار را با خود به خراسان آورد. جلودى به مدينه رفت و دعوت مأمون‏ عباسى را به امام رضا(ع) ابلاغ كرد. با اين كه علويان و نوادگان امامان معصوم(ع) از اين دعوت بسيار خرسند شده و خود را آماده مسافرت كرده بودند، ولى امام رضا(ع) اطمينانى به اظهارات مأمون نداشت و خواسته‏هايش را واقعى نمى‏ديد. به همين جهت، حاضر به مسافرت نگرديد. ولى جلودى اصرار كرد و امام رضا(ع) را با اكراه و اجبار به اين سفر بزرگ وادار نمود. امام رضا(ع)، فرزند خردسالش محمد تقى(ع) را در مدينه جانشين خويش قرار داد و به همراه برخى از علويان و ياران خويش عازم خراسان شد. آن حضرت پس از عبور از بصره، وارد ايران شد و در مسير راه با استقبال شايان ايرانيان مشتاق اهل‏بيت(ع) روبرو گرديد. براى امام رضا(ع) در شهرها و بين راه‏هاى ايران، از جمله قم و نيشابور، داستان و كرامت‏هاى زيادى به ظهور رسيده كه در كتب تاريخ و سيره امامان معصوم(ع) بيان شده است.

امام رضا(ع) پس از آن كه به "مرو" (4) مركز حكومت مأمون‏عباسى در خراسان رسيد، با استقبال مأمون و درباريان و قاطبه مردم روبرو شد. مأمون براى امام رضا(ع) احترام ويژه‏اى قائل شد و وى را بر همگان، از جمله علويان و عباسيان برترى داد و در تكريم و تعظيم او، هيچ‏گونه كوتاهى نكرد. وى به امام رضا(ع) عرض كرد: من مى‏خواهم خود را از خلافت اسلامى خلع كرده و آن را به شما واگذار كنم. نظر شما در اين باره چيست؟

امام رضا(ع) از پذيرش آن امتناع كرد. چون مى‏دانست كه مأمون در گفتارش صداقت ندارد و مى‏خواهد او را از اين راه بيازمايد و يا اگر حكومت را به وى واگذار كند، آن حضرت را پس از مدتى از ميان برداشته و خود دوباره حكومت را به دست گيرد و از اين راه، مشروعيت حكومت غاصبانه خويش را به اثبات رساند. مأمون كه از پذيرش خلافت اسلامى از سوى امام رضا(ع) نااميد شده بود، به آن حضرت پيشنهاد كرد كه ولايت‏عهدى وى را بپذيرد.

مأمون در اين باره اصرار كرد و حتى به گونه‏اى امام رضا(ع) را تهديد كرد. وى به امام رضا(ع) گفت: عمر بن‏ خطاب در هنگام مرگش، شورايى متشكل از شش نفر براى انتخاب جانشين خود برگزيد، كه يكى از آنان، جدّت على‏بن‏ابى‏طالب(ع) بود. وى با آنان شرط كرد كه هر كسى مخالفت ورزد، گردنش را با شمشير بزنند.

امروز، من از تو مى‏خواهم كه ولايت‏عهدى مرا بپذيرى و چاره‏اى جز پذيرفتن آن ندارى!

امام رضا(ع) كه در مقابل تهديد جدى مأمون روبرو شده بود، چاره‏اى جز رضا و تسليم نديد. آن حضرت، ولايت‏عهدى مأمون را با شرايطى پذيرفت.

امام رضا(ع) فرمود: در صورتى ولايت‏عهدى تو را مى‏پذيرم كه مسئوليت امرونهى در حكومت تو با من نباشد، در چيزى فتوا ندهم و در دعوايى داورى نكنم و كسى را عزل و يا نصب ننمايم و آيينى را كه هم اكنون در خلافت تو رايج است، تغيير ندهم.

مأمون، تمام خواسته‏هاى امام رضا(ع) پذيرفت.

امام رضا(ع) مى‏خواست با اين شرايط به او و همگان تفهيم كند كه آن حضرت، از عناصر خلافت نيست و نقشى در حكومت ندارد و هيچ‏گونه مسئوليتى از جانب حكومت متوجه او نيست و از اين كه ولى‏عهد خليفه است، يك امر اجبارى و به عبارتى تشريفاتى، بيش نيست.(5)

مأمون، پس از آن كه توانست امام رضا(ع) را به پذيرش ولايت‏عهدى حاضر نمايد و از آن حضرت، پاسخ مثبت بگيرد، بسيار شادمان شد و در آغاز، نشستى خصوصى با سران كشورى و لشكرى و خانوادگى برقرار كرد و ولايت‏عهدى امام رضا(ع) را به اطلاع آنان رسانيد و هفته بعد، در نشستى عمومى، تمامى سران كشورى، لشكرى، درباريان، نظاميان، قاضيان، فرهنگيان و اقشار مختلف مردم را بار عام داده تا با امام ‏رضا(ع) بيعت نمايند. مأمون، نخست به فرزند خود عباس و سپس به سايرين دستور داد كه با آن حضرت بيعت كنند. از آن هنگام، لباس سياه عباسيان به رنگ سبز كه لباس علويان بود، تغيير پيدا كرد و همگان سبزپوش شدند. هم چنين بيرق‏ها و پرچم‏هاى عباسيان كه به رنگ سياه بود، تبديل به سبز گرديد.

مأمون در آن ايّام به شكرانه پذيرش ولايت‏عهدى از سوى امام رضا(ع)، دستور داد مواجب و حقوق يك‏ساله كارمندان و سپاهيان را يكجا پرداخت نمايند.

سخن‏سرايان و شاعران دوستدار اهل‏بيت(ع) كه قريب به دو قرن نمى‏توانستند از ترس خلفاى اموى و عباسى و عاملان آن‏ها، نامى از اهل‏بيت(ع) ببرند، يك‏باره، زبان به تمجيد و توصيف اهل‏بيت عصمت و طهارت(ع)، از جمله امام رضا(ع) گشودند و در اين باره سخن‏ها و شعرهاى فراوان در مجلس مأمون و در خارج مجلس سرودند.

مأمون نيز فرمان داد كه به نام نامى امام رضا(ع)، سكه زنند و پول رايج و رسمى آن زمان را به نام آن حضرت، منقّش گردانند. هم چنين به تمام سخن‏گويان و خطيبان جمعه دستور داده شد كه در هنگام سخنرانى، نام امام رضا(ع) را با توصيف و تعظيم بيان كنند. در آن سال، مأمون، اميرى حج را به اسحاق‏ بن ‏موسى، برادر امام رضا(ع)سپرد و او را به همراه حاجيان خراسان، روانه مكه نمود و به وى دستور داد در تمامى شهرهاى بين راه، مردم را از ولايت‏عهدى امام رضا(ع) باخبر گرداند. بدين طريق آوازه ولايت ‏عهدى امام رضا(ع) در تمامى شهرها طنين‏ افكن شد.

در مدينه منوره، عبدالحميد بن ‏سعيد، خطيب وقت، به هنگام خطبه در فراز منبر رسول ‏خد(ص) چنين گفت: ولىّ ‏عهد المسلمين على‏ بن ‏موسى ‏بن ‏جعفر بن ‏محمد بن ‏على ‏بن ‏الحسين ‏بن ‏على(ع). (6)

شيعيان و دوستداران اهل‏بيت(ع)، فرصت و موقعيت بسيار مناسبى پيدا كرده تا پس از سال‏ها اختناق و فشار، بار ديگر راه و رسم خويش را آشكار و حقانيت مذهب خود را اثبات كنند. علويان، به ويژه نوادگان امام جعفرصادق(ع) و فرزندان امام موسى‏كاظم(ع) به خاطر وجود مبارك امام رضا(ع)، موقعيت‏هاى ممتازى در حكومت مأمون پيدا كرده و در ايران، عراق، حجاز و يمن به منصب‏هايى رسيدند. در خراسان نيز به خاطر گفتمان‏ها و رفتار دلنشين و زيباى امام رضا(ع)، هر روز محبوبيت آن حضرت و گرايش مردم به سوى اهل‏بيت(ع) زيادتر مى‏شد.

روند چنين پروسه‏اى، خوشايند مأمون نبود. زيرا وى مى‏خواست از ولايت‏عهدى امام رضا(ع) براى مشروعيت و مقبوليت عمومى حكومت غاصبانه خويش، استفاده ابزارى كند، ولى امام رضا(ع) با درايت خويش، نتيجه را به عكس خواسته‏هاى مأمون كرد و به همگان تفهيم نمود كه خلافت عباسيان، مشروعيت ندارد و بايد به خاندان پيامبر(ص) كه شايسته‏ترين افراد اُمتند برگردد. مأمون با زيركى و فطانت خويش به اين أمر پى برد و خود را بازنده ميدان ديد. بدين جهت، درصدد معارضه پنهانى با امام رضا(ع) برآمد.

از سوى ديگر، در عراق و به ويژه در بغداد، شورش‏هايى برضد مأمون پديد آمد و عباسيان در غياب مأمون، وى را از خلافت خلع كردند و ابراهيم‏ بن‏ مهدى‏ عباسى را به تخت خلافت نشانده و با او بيعت كردند. حسن‏ بن ‏سهل كه از سوى مأمون، فرماندهى كل سپاه و حكومت عراق و بخش‏هاى عربى را بر عهده داشت، با مخالفان مأمون به نبرد پرداخت ولى اين گونه رويدادها را از مأمون، پنهان نگه مى‏داشت و تلاش مى‏كرد كه اخبار عراق به وى نرسد.(7)

امام رضا(ع) كه از اين گونه خبرها اطلاع داشت، آن‏ها را به مأمون گوش‏زد مى‏كرد. اين أمر، سبب شد كه فضل‏ بن ‏سهل، از موقعيت خويش و برادرش حسن‏ بن ‏سهل در نزد مأمون احساس خطر كرده و از جانب مأمون، متهم به پنهان‏كارى گردند. بدين لحاظ تلاش مى‏كرد كه امام‏رضا(ع) را از چشم مأمون بيندازد و وى را نسبت به آن حضرت بدگمان كند.

امام رضا(ع) در برابر رفتار و كردار غيرانسانى و غيراخلاقى سرداران و زمامداران عباسى، اظهار ناخوشايندى مى‏كرد و مأمون را در قبال آن‏ها مسئول مى‏دانست. آن حضرت، در برابر كردار و رفتارهاى ناپسند خود مأمون نيز ساكت نمى‏شد و وى را نسبت به آن‏ها، هشدار داده و درستى و راستى راه را به وى نشان مى‏داد. مأمون در ظاهر از نقدها و پيشنهادهاى امام رضا(ع) استقبال و اظهار خوشنودى مى‏كرد ولى در باطن، بسيار رنج مى‏برد و به تدريج وجود امام رضا(ع) را بر خود سنگين مى‏ديد.(8)

وى در صدد برآمد تا به طريقى، اين امام همام را از سر راه خويش برداشته و به حكومت دلخواه خود، بدون مراقبت و مزاحمت كسى ادامه دهد. به هر تقدير، در بازگشت مأمون و درباريان و كارگذاران حكومتى او از خراسان، جهت عزيمت به سوى عراق، و انتقال مقر حكومت از "مرو" به "بغداد"، در آغاز، فضل‏ بن ‏سهل به توطئه مأمون، در حمام سرخس ترور گرديد و به قتل رسيد. پس از آن، امام رضا(ع) در طوس به توطئه مأمون، مسموم گرديد و پس از دو روز بيمارى شديد، به شهادت رسيد.

پس از آن كه امام رضا(ع) به شهادت رسيد، مأمون يك شب و يك روز، شهادت آن حضرت را مخفى نگه داشت و سپس به سراغ محمد بن ‏جعفر بن ‏صادق(ع) كه عموى امام رضا(ع) و بزرگ علويان بود، فرستاد و او را از درگذشت امام رضا(ع) باخبر گردانيد. مأمون در جمع علويان سوگوار، ابراز اندوه و تأثر نمود و بدن شريف امام رضا(ع) را به آنان نماياند كه ببينند، هيچ آزارى به آن حضرت نرسيد و به مرگ طبيعى از دنيا رفت. مأمون براى پنهان داشتن توطئه ننگين خود و فريب دادن علويان و محبّان اهل‏بيت(ع)، در شهادت امام رضا(ع) بسيار گريه و ناله كرد. وى گفت: اى برادر! چه قدر بر من گران و سنگين است كه تو را چنين ببينم. من آرزو داشتم كه پيش از تو از دنيا بروم، وليكن خداى سبحان آن چه را اراده كند، به انجام مى‏آورد.

آن گاه دستور داد كه بدن شريف آن حضرت را غسل و كفن نمايند و خود وى، جنازه آن امام شهيد را بدوش گرفت و به محلى كه هم اكنون مرقد شريفش است، تشييع نمود و در همان جا كه در جوار قبر پدرش هارون‏الرشيد است، دفن نمود.

محل تدفين امام رضا(ع)، پيش از آن، خانه و ملك حميد بن ‏قحطبه بود كه در روستاى سناباد قرار داشت. هنگامى كه هارون‏الرشيد در سال 193 هجرى قمرى به هلاكت رسيد، وى را در آن جا به خاك سپردند. مأمون پس از شهادت امام رضا(ع) مى‏خواست بدن شريف آن حضرت را پشت قبر پدر خود هارون‏الرشيد قرار دهد، به طورى كه قبر هارون، قبله امام رضا(ع) گردد. ولى در هنگام كندن قبر، سنگ بزرگى نمايان شد كه كندن آن، غيرممكن بود. اما در روبروى قبر هارون، كندن قبر با مشكلى مواجه نبود. بدين جهت، قبرى براى امام رضا(ع) در پيش روى قبر هارون كندند و آن حضرت را در آن دفن نمودند. هم اكنون، مرقد مطهر و منور امام رضا(ع)، قبله قبر هارون‏الرشيد است. گفتنى است كه در ظاهر امر، غسل و كفن و نماز بر بدن امام رضا(ع) به دستور مأمون انجام گرفت، ولى در واقع و عالم معنى، بدن امام معصوم(ع) را بايد امام معصوم ديگرى غسل و كفن نمايد. به همين جهت، روايات فراوانى وارد شده‏است كه امام محمد تقى(ع) از مدينه (با كرامت و قدرت الهى) به خراسان رفت و بدن شريف پدرش امام رضا(ع) را غسل و كفن نمود و بر وى نماز به جاى آورد.

درباره تاريخ شهادت امام رضا(ع)، اكثر مورخان، صفر سال 203 قمرى را ذكر كرده‏اند ولى از اين كه در چه روزى از اين ماه بود، اتفاق نظر ندارند. برخى از آنان، آخرين روز از ماه صفر و برخى ديگر، روزهاى ديگرى را بيان كرده‏اند.(9)

هم چنين برخى از آنان، شهادت آن حضرت را در 23 ذى‏قعده سال 203 قمرى مى‏دانند.(10)

جانشين امام رضا(ع)، فرزندش امام محمد تقى(ع) بود كه به عنوان نهمين امام معصوم، رهبرى شيعيان را بر عهده گرفت.

منابع:

1- زندگانى چهاده معصوم(ع) (ترجمه اعلام‏الورى)، ص 423؛ منتهى‏الآمال (شيخ عباس قمي)، ج2، ص 256 و بحارالانوار (علامه مجلسي)، ج49، ص 2

2- كشف‏ الغمه (علي بن عيسي اربلي)، ج3، ص 70

3- الارشاد (شيخ مفيد)، ص 602

4- اين شهر، هم اكنون در كشور تركمنستان واقع شده است.

5- الارشاد، ص 600

6- همان، ص 605 و زندگانى چهاده معصوم(ع) (ترجمه اعلام‏الورى)، ص 445

7- تاريخ ‏ابن‏خلدون، ج2، ص 383

8- زندگانى چهاده معصوم(ع) (ترجمه اعلام‏الورى)، ص 452 و الارشاد، ص 611

9- همان، ص 426؛ منتهى‏الآمال، ج2، ص 312 و الارشاد؛ ص 591؛ بحارالانوار، ج49، ص 2 و 292 و كشف‏الغمه، ج3، ص 150

10- وقايع ‏الايام (شيخ عباس قمي)، ص 97

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:29  توسط مجید غفوری  | 

 

حضرت محّمد بن ‏عبداللّه(ص) آخرين پيامبر الهى است كه مردم را به يگانگى خداوند متعال و عدالت اجتماعى در دنيا و زندگى در سراى ديگر دعوت كرد و اديان آسمانى را با رسالت و تبليغ خويش به اتمام و اكمال رسانيد.(1)

آن حضرت در چهل سالگى به رسالت مبعوث گرديد. در آغاز به مدت سه سال به طور پنهان وسپس به مدت ده سال به طور آشكار در مكه معظمه، مردم را به توحيد و دين اسلام دعوت كرد. در اين راه، آزارهاى فراوان روحى و جسمى از معاندان و مشركان قريش تحمل كرد و سرآخر كه با توطئه آنان در قتل خود مواجه گرديد، ناچار به سوى مدينه (يثرب) مهاجرت نمود و اين شهر را پايگاه دعوت اسلام و تمركز مسلمانان قرار داد و نخستين پايه‏هاى حكومت اسلامى را در آن بنا نهاد.

از آن پس به مدت ده سال در اين شهر مقدس اقامت گزيد و با انواع دشمنى‏ها و دسيسه‏هاى مشركان مكه و ساير طوايف و قبايل عربستان، مقابله كرد و بسيارى از آنان را به دين اسلام و راه روشن الهى هدايت‏گر شد و مناطق مهمى از سرزمين عربستان، همانند مكه معظمه، طائف، يمن و نواحى مسكونى شبه‏جزيره عربستان را در پوشش نظام حكومتى اسلامى قرار داد.

سرانجام در 63 سالگى پس از انجام مراسم حجةالوداع و معرفى حضرت على(ع) به جانشينى خويش در غديرخم، آثار بيمارى در آن حضرت هويدا شد و پس از تحمل چندين روز بيمارى روح ملكوتى‏اش به اعلى عليين پيوست و در جوار رحمت الهى قرار گرفت.

در تاريخ رحلت پيامبراكرم(ص)ميان شيعه و اهل‏سنّت، اتفاق نظر نيست. زيرا تاريخ‏نگاران و سيره‏نويسان شيعه به پيروى از اهل‏بيت(ع)، تاريخ رحلت پيامبر(ص) را روز دوشنبه 28 صفر سال يازدهم هجرى قمرى دانسته‏اند، وليكن علماى اهل‏سنّت تاريخ آن را در ماه ربيع‏الاوّل ذكر كرده‏اند و در اين كه چه روزى از ربيع‏الاوّل بوده است، اختلاف دارند. برخى روز اوّل، برخى روز دوّم و برخى روز دوازدهم و عده‏اى روز ديگرى از اين ماه را بيان كردند.(2)

واقدى از جمله كسانى است كه رحلت آن حضرت را در روز دوشنبه دوازدهم ربيع‏الاوّل مى‏داند.(3)

به هر تقدير، علّت وفات آن حضرت، تناول كردن غذاى مسمومى بود كه يك زن يهودى به نام "زينب" در جريان جنگ خيبر به آن حضرت خورانيده بود.

پس از رحلت رسول‏خدا(ص) در حالى كه عده‏اى از سران و سياستمداران مهاجر و انصار در سقيفه بنى ساعده گردآمده و درباره جانشينى آن حضرت به مجادله و منازعه پرداخته بودند، حضرت على(ع) به اتفاق برخى از عموزادگان خويش به غسل دادن و كفن كردن بدن مطهر پيامبر(ص) پرداخت. آن گاه بدن شريف آن حضرت به مدت دو روز جهت وداع واپسين امت و سوگوارى اهل‏بيت(ع) و نمازگزاردن اهالى مدينه بر بدن مطهر آن حضرت، با احترام ويژه‏اى نگهدارى شد و سپس در روز چهارشنبه، به خاك سپرده شد.

اهل‏بيت(ع) و وابستگان آن حضرت و بزرگان صحابه درباره مكان تدفين بدن مطهر آن حضرت به گفت‏وگو پرداختند و هر كدام پيشنهاد خاصى ارائه كردند. حضرت على(ع) كه متكفل تجهيز بدن آن حضرت و از نزديكترين مردان به آن حضرت بود، فرمود: إنّ اللّه لم يقبض روح نبيّه إلّا فى أطهر البقاع و ينبغى أن يدفن حيث قبض؛(4) به درستى كه خداى سبحان، جان پيامبرى را نمى‏گيرد مگر در پاكيزه‏ترين مكان، و سزاوار است در همان مكانى كه قبض روح شد، در همان جا دفن گردد.

گفتار مستدل و روح‏نواز اميرمؤمنان على‏ ابن ‏أبى ‏طالب(ع) مورد پسند همگان قرار گرفت و بدن مطهر رسول ‏خدا(ص) را در همان مكانى كه جان به جان آفرينان تسليم كرده بود، دفن نمودند.

طبرى، پيشنهاد دفن پيامبر(ص)را، در همان مكانى كه وفات يافت، به ابوبكر منتسب كرد و از او نقل كرد: ما قبض نبىٌّ إلّا يدفن حيث قبض؛ هيچ پيامبرى از دنيا نخواهد رفت، مگر اين كه در همان مكانى كه قبض روح شد دفن گردد.(5)

هم اكنون مرقد مطهر آن حضرت در داخل مسجدالنبى(ص) قرار دارد و زيارت‏گاه مسلمانان و مشتاقان آن حضرت از سراسر عالم است.

منابع:

1- اشاره به آيه 3، سوره مائده )اَلْيَومَ اَكْمَلْتُ دينَكُم وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإسْلامَ ديناً(

2- كشف‏ الغمه (علي بن عيسي اربلي)، ج1، ص 26؛ منتهى‏الآمال (شيخ عباس قمي)، ج1، ص 100 و بحارالانوار (علامه مجلسي)، ج22، ص 528 و ص 514

3- المغازى (علي بن عيسي اربلي)، ج2، ص 1120

4- كشف‏ الغمه، ج1، ص 26

5- تاريخ‏ الطبرى، ج3، ص 213

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:32  توسط مجید غفوری  | 

 

امام حسن(ع) نخستين فرزند امام على(ع) و فاطمه‏زهرا(س) است كه در نيمه ماه مبارك رمضان سال سوم هجرى قمرى در مدينه منوره ديده به جهان گشود و با تولد خويش، در جدش پيامبر(ص) و ساير اهل‏بيت(ع) شادى و نشاط ويژه‏اى پديد آورد.

امام حسن(ع) بنا به روايت شيعه و اهل‏سنت، شبيه‏ترين انسان‏ها به رسول‏خدا(ص) بود و در اين باره گفته شده است: و كان الحسن اشبه النّاس برسول‏اللّه(ص) خلقاً و هَدياً وَ سؤدداً؛ حسن از جهت سيما، روش و رهبرى از همه بيشتر به رسول‏خدا(ص) شباهت داشت.(1)

امام حسن(ع) پس از شهادت پدرش اميرمؤمنان على ‏بن ‏أبى ‏طالب(ع) در كوفه، با درخواست و بيعت ياران آن حضرت و اهالى كوفه، خلافت را پذيرفت و راه و روش عدالت‏پرور پدرش را تداوم بخشيد.(2)

وليكن با فتنه‏انگيزى‏هاى معاوية بن‏ ابى ‏سفيان و شرارت‏هاى سران سفاك سپاه او از يك سو و نفاق و خيانت برخى از سران سپاه امام(ع) و ايجاد چند دستگى در ميان مردم و خستگى آنان از جنگ و خون‏ريزى از سوى ديگر، آن حضرت را واداشت كه براى حفظ اصل اسلام و در نظر گرفتن مصلحت مسلمانان، با معاويه صلح كند و حكومت را به طور موقت و مشروط به وى سپارد.

از آن پس، امام(ع) از كوفه به وطنش مدينه بازگشت و بقيه عمر شريف خود را در مدينه گذرانيد. آن حضرت گرچه از حكومت كناره‏گيرى كرده بود ولى با رفتار و كردار خود، امت اسلام را به جنايت‏هاى معاويه و عاملان او در سراسر مناطق اسلامى آگاه مى‏كرد و روحيه رزم و جهاد را در نهاد آنان دوباره زنده مى‏كرد.

وجود آن حضرت براى معاويه و عامل او در مدينه، بسيار گران مى‏آمد و مانع ترك‏تازى آنان مى‏گرديد و دستگاه غاصب خلافت را با مشكلاتى مواجه مى‏كرد. از جمله اين كه معاويه تصميم گرفته بود كه فرزند خود يزيد را جانشين خويش گرداند و در اين راه تلاش زيادى به عمل آورد وليكن در آغاز توفيق چندانى به دست نياورد. چون اين فكر شيطانى مخالف با صلحنامه امام حسن(ع) بود و از سوى ديگر وجود شخصيت امام حسن(ع) مانع تحقق هدفهاى معاويه بود. بدين جهت در صدد از ميان برداشتن اين اسوه بزرگ عالم اسلام برآمد و در اين راه از منافقان و كسانى كه به خاطر وابستگى فاميلى با آن حضرت رابطه داشتند، سود جست.

معاويه از طريق اشعث‏ بن‏ قيس، دخترش جعده را كه همسر امام حسن(ع) بود وسوسه كرد و او را به شهادت آن حضرت ترغيب و تطميع نمود. وى به جعده گفت كه اگر حسن را به قتل آورى، علاوه بر اين كه يكصد هزار درهم پول نقد دريافت مى‏كنى، وى را به عقد فرزندش يزيد درمى‏آورد و او را ملكه عالم اسلام قرار مى‏دهد.

جعده كه نفاق و دوچهرگى را از پدرش به ارث برده بود، هر چه بيشتر خود را به آن حضرت نزديك گردانيد و پس از جلب توجه امام(ع)، ناجوانمردانه به آن حضرت، خيانت كرد و به وى زهر خورانيد.

امام حسن(ع) به خاطر نوشيدن زهر، مسموم شد و به مدت چهل روز در بسترى بيمارى افتاد و روز به روز، حالش وخيم‏تر گرديد، تا اين كه در 28 صفر سال پنجاه هجرى قمرى، مصادف با سى‏ و دومين سال رحلت پيامبر(ص) در مدينه به شهادت رسيد و محبان اهل‏بيت(ع) را در سوگ بزرگى فرو برد. امام حسين(ع) به تجهيز بدن مطهر برادرش پرداخت و سپس جهت تدفين آن در كنار مرقد پيامبر(ص)، اقدام به تشييع جنازه نمود. عده زيادى از اهالى مدينه، اهل‏بيت(ع) و تمامى بنى‏هاشم در تشييع جنازه امام شهيد خود همراهى كردند و با عزت و احترام، بدن مطهرش را به سوى مرقد رسول ‏خدا(ص) حركت دادند. ولى بنى‏اميه و مخالفان اهل‏بيت(ع) با تحريك عائشه ‏بنت ‏ابى ‏بكر مانع تدفين بدن آن حضرت در جوار مرقد پيامبراكرم(ص) شدند و در اين راه بسيار پافشارى كرده و آماده هرگونه فتنه و فساد گرديدند. جوانان بنى‏هاشم و پيروان ولايت آماده دفاع از حريم امامت و ولايت شدند. امام حسين(ع) كه در شهادت برادرش امام حسن(ع)، از همه سوگوارتر و غمگين‏تر بود، در برابر حرمت شكنى‏هاى بنى‏اميه و مخالفان اهل‏بيت(ع) فرمود: واللّه لولا عهد الحسن(ع) إلىّ بحقن الدّماء، و أن لااُهريق فى أمره مِحجمة دم، لعلمتم كيف تأخذ سيوف اللّه منكم مآخذها، و قدنقضتم العهد بيننا و بينكم، و أبطلتم ما اشترطنا عليكم لأنفسنا؛ (3) سوگند به خدا اگر برادرم با من پيمان نبسته بود كه در پاى جنازه او به اندازه حجامت خونى ريخته نشود، مى‏ديديد كه چگونه شمشيرهاى الهى از نيام بيرون مى‏آمدند و دمار از روزگار شما برمى‏آوردند. شما همان بيچارگان روسياه‏ايد كه عهد ميان ما و خود را شكستيد و شرائط فيمابين را باطل ساختيد.

امام حسين(ع) و ساير بنى‏هاشم كه به خاطر سفارش امام حسن(ع)، كظم غيض كرده و بردبارى و جوان‏مردى را پيشه خود داشتند، به ناچار بدن امام حسن(ع) را به سوى قبرستان بقيع حمل نموده و در جوار جده‏اش فاطمه‏ بنت ‏اسد(رض) تدفين نمودند.(4)

هم‏اكنون مزار امام حسن‏ مجتبى(ع) به همراه سه تن از امامان معصوم (يعنى امام زين‏العابدين، امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم‏السلام)بدون هيچ‏گونه گنبد و بارگاهى در اين قبرستان قرار دارد و محل زيارت بسيارى از شيعيان و دوستداران اهل‏بيت(ع) مى‏باشد.

در تاريخ شهادت امام حسن‏ مجتبى(ع)، علما و مورخان شيعه اتفاق نظر دارند كه آن حضرت در 28 صفر سال 50 قمرى در سن 47 سالگى به علت مسموميت از سوى همسرش جعده ‏بنت ‏اشعث به لقاء اللّه پيوست. (5) وليكن علماى اهل‏سنت به اختلاف پرداختند. برخى از آنان، ربيع‏الاول سال 49 قمرى، (6) برخى ربيع‏الاول سال 50 قمرى و برخى آخر ماه صفر سال 50 قمرى را ذكر كرده‏اند. هم چنين در مقدار عمر آن حضرت به اختلاف پرداختند. (7) ولى اكثر آنان اتفاق نظر دارند كه همسرش وى را مسموم كرد و پس از تشييع جنازه، سعيد بن ‏عاص ( عامل معاويه در مدينه) بر بدن او نماز گذاشت.(8)

منابع:

1- الإرشاد (شيخ مفيد)، ص 347

2- همان

3- همان، ص 8

4- نك: كشف‏ الغمه (علي بن عيسي اربلي)، ج2، ص 80 و الارشاد، ص 9

5- نك: الكافى(كليني )، ج1، ص 461؛ بحارالانوار(علامه مجلسي )، ج 44، ص 149 و الارشاد، ص 346

6- انساب ‏الأشراف(بلاذري)، ج3، ص 75

7- بحارالانوار، ج44، ص 149

8- همان

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:20  توسط مجید غفوری  |