|
|
|
|
|
حضرت خديجه، دختر خويلد بن اسد، پيش از ازدواج با رسول خدا(ص)، در آغاز با " عتيق بن عائذ " ازدواج كرد و از او داراى فرزندى به نام " جاريه " شد و پس از مرگ عتيق، با "ابوهالة بن منذر اسدى" ازدواج نمود و از او نيز داراى فرزندى به نام "هند بن ابى هاله" شد. پس از مرگ ابوهاله، خديجه بنت خويلد از دارايىهاى خويش و دارايىهاى شوهران گذشتهاش، اقدام به سرمايهگذارى تجارى و اقتصادى كرد و در اين راه، دارايىهاى خود را به مضاربه داد و ثروت زيادى به دست آورد و از توانگران و ثروتمندان معروف عرب شد. آن چنان كه نقل شد، تعداد هشتاد هزار شتر، كالاهاى بازرگانى كاروانهاى او را جابجا مىكردند. بزرگان قريش و ثروتمندان عرب، تمايل زيادى به ازدواج با وى نمودند. از جمله، "عقبة بن الى معيط" ، " ابوجهل" و " ابوسفيان " از وى خواستگارى نمودند، ولى وى، همه آنان را پاسخ منفى داد و دست ردّ به سينه شان زد و هيچ تمايلى به ازدواج ديگر از خود نشان نداد. امّا از روزى كه حضرت محمد(ص) با پيشنهاد عمويش حضرت ابوطالب (ع)، حاضر شدكه با خديجه بنت خويلد پيمانى بسته و از مقدارى از دارايىهاى وى به شرط مضاربه تجارت كند، قضايا دگرگون شد و خديجه براى ادامه زندگى خويش، راه ديگرى برگزيد. حضرت محمد(ص) با دارايى خديجه و به همراه دو تن از غلامان وى، اقدام به سفر بازرگانى به سرزمين شام نمود و در اين سفر، خريد و فروش خوبى به عمل آورد و سود فراوانى به دست آورد و همه آنها را پس از بازگشت به مكه، تحويل خديجه نمود و تنها به سهم خويش قناعت كرد. خديجه، كه از امانت دارى امين قريش و صفا و صميميت وى به وجد آمده و خوش رفتارى و خوش اخلاقى وى را از دو غلام خويش شنيده بود، مبهوت رفتار و كردار حضرت محمد(ص) گرديد و عشق وى را در قلب خويش زنده كرد. از آن سو، حضرت محمد (ص) به سنينى رسيده بود كه مىبايست ازدواج مىكرد و عمويش "حضرت ابوطالب (ع) " و همسر عمويش "حضرت فاطمه بنت اسد(س) " در پى يافتن همسرى شايسته براى او بودند. خديجه(س) كه از تصميم آنها با خبر شده بود "نفيسه دختر عليه" را به نزد پيامبر(ص) فرستاد و عشق و علاقه خويش نسبت به آن حضرت و آمادگى ازدواج با وى را ابراز نمود. پيامبر اكرم(ص) با عمويش ابوطالب (ع)در اين باره مشورت كرد و همگى از آن استقبال كردند. بدين منظور، ابوطالب (ع) به همراه تعدادى از بزرگان بنى هاشم به نزد " خويلد بن اسد " و به روايتى نزد "ورقة بن نوفل " عموى خديجه رفت و خديجه را براى حضرت محمد(ص) خواستگارى كردند. درخواست آنان از سوى خديجه و عمويش پذيرفته شد و عقد نكاح آن دو جارى شد و مهريه خديجه، چهار صد دينار تعيين گرديد كه خود وى، آن را ضامن شد.بدين ترتيب در دهم ربيع الاوّل، سال 25 عام الفيل ( 28 سال پيش از هجرت ) ازدواج آن دو بزرگوار برگزار شد. خديجه به هنگام ازدواج با رسول خدا(ص)، چهل ساله بود و پيامبر(ص)، بيست و پنج ساله. خديجه كبرى)س( در خانه پيامبر(ص) داراى شش فرزند شد كه عبارتند از: قاسم، عبدالله، رقيه، زينب،ام كلثوم و فاطمه زهرا )سلام الله عليهم اجمعين( كه تمام آنها، جز فاطمه زهرا)س( پيش از بعثت پيامبر(ص) به دنيا آمده بودند و تنها فاطمه(س) پس از بعثت به دنيا آمد و خير كثيرى براى عالميان شد.(1) منابع: 1- الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 39؛ فرازهايى از تاريخ اسلام، ص 77؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 45 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:39 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
حكومت خشن و استبدادي عباسيان در عصرمتوكل و سه پسرانش محمد (منتصر) و زبير (معتز) واحمد (معتمد) از سالهاي 232 هجري تا سال260 هجري هنگام شهادت امام حسن عسكري(ع)، جو خفقان و قتل و اسارت براي شيعيانحضرت علي (ع) ايجاد كرد بويژه آنكه عباسيانميخواستند حتي نسل معصوم تعيين شده و موردتاييد شيعيان را قطع كنند و براي شيعيان اينموضوع را از نظر توالد و تناسل از جهت تجربي بهاثبات رسانند كه ديگر امام معصومي براي شيعيانباقي نمانده است تا آنها از او پيروي كنند و حلقهتنگ اختناق را تا زمان امام حسن عسكري(ع) به سال254 هنگام شهادت امام هادي (ع) به وجودبدون فرزند امام حسن عسكري(ع) محدود كردند واين ايهام را براي مردم به وجود آوردند كه امامحسن عسكري(ع) بدون ازدواج و فرزند پسر و ديگرامامي بعد از او نيست و از سوي ديگر منتظرازدواج و فرزند امام حسن عسكري(ع) بودند تا او رانيز تحت مراقبت پليسي قرار دهند و در يكفرصت او را به شهادت برسانند از اين جهتحضرت مهدي (عج) از بدو تولد توسط پدر ومادر و عمه پدرشان كاملا مخفي مراقبت ونگهداري ميشد كه كسي از وجود ايشان با خبرنشود و گهگاهي كه شيعيان از امام حسن عسكري(ع)سراغ امام بعدي را ميگرفتند حضرت در صورتصلاحديد طي جلسهاي فرزند خردسالشان رابهعنوان امام بعدي در وقتي معين به شيعيانمعرفي ميكردند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:23 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
امام حسن عسكرى(ع)، امام يازدهم شيعيان، در هشتم ربيع الاوّل سال 260 هجرى قمرى در شهر سامرا به شهادت رسيد. نام مباركش حسن بن على، لقبش عسكرى و كنيهاش ابو محمد بود. مادرش، بانويى پاكيزه و عبادت پيشه و در سرزمين خويش پيش از اسارت، پادشاه زاده بود و پس از اسارت و انتقال به مدينه، به همسرى امام دهم شيعيان حضرت امام على النقى (ع) افتخار يافت. نامش " حُديث " و در روايات و عبارات ديگر، نام هايى چون جدّه، سليل و سوسن نيز براى وى گفته شد. اين بانوى پاكدامن و پاكيزه سرشت، در ربيع الثانى سال 232 هجرى قمرى، فرزند گرامىاش حضرت امام حسن عسكرى (ع) را به دنيا آورد و سراسر جهان هستى را با نور رخسارش جلوه گر ساخت. امام حسن عسكري (ع) پس از پدر بزرگوارش، از جهت دانش و معارف دينى، فقيهترين و داناترين مردم و از جهت اخلاق و رفتار، برترين انسانهاى روى زمين بود و از تمام جهات، داراى كمالات عاليه و ويژگىهاى منحصر به فرد بود. وجود مبارك آثار وى در ميان مسلمانان، استوانه محكم و پايدارى بود كه اسلام عزيز و مكتب حيات بخش اهل بيت(ع) را بر پا نگه مىداشت و از گزند دشمنان خارجى و كينه توزان و بدخواهان داخلى، محفوظ و مصون نگه مىداشت. امام حسن عسكري (ع) در چهار سالگى، بنا به درخواست متوكل عباسى (دهمين خليفه عباسيان)، به همراه پدر بزرگوارش امام هادى(ع) و ساير خانوادهاش راهى سامرا ( مركز خلافت عباسيان، در شمال غربى عراق) گرديد (1) و پس از شهادت پدرش در سال 254 هجرى قمرى به امامت شيعيان نايل آمد. آن حضرت و خانواده و خاندان پدرش، در ظاهر به دعوت متوكل عباسى در سامرا سكونت داشتند ولى در حقيقت حضورشان در سامرا اجبارى و تبعيد گونه بود، تا آن حضرت را از نزديك در مراقبت و نظارت خويش داشته باشند. زمامداران معاصر آن حضرت عبارت بودند از: 1- متوكل عباسى (247 - 232 ق) 2- منتصر عباسى (248 - 247 ق) 3- مستعين عباسى (252 - 248 ق) 4- معتز عباسى (255 - 252 ق) 5- مهتدى عباسى (256 - 255 ق) 6- معتمد عباسى (279 - 256 ق) از ميان خلفاى مذكور، تنها از سوى منتصر عباسى، فرزند متوكل، نسبت به امام هادى(ع)، امام حسن عسكري (ع) و علويان و شيعيان آزارى نرسيد و در ايام خلافت كوتاه مدت وى، احسان و خدمات شايانى به آنان شد، كه در مقايسه با نامهربانىها و ستم كارىهاى ساير خلفاى عباسى چيز مهمى به شمار نمىآمد. امام حسن عسكري (ع) از آنان، فشارها و سختىهاى زيادى متحمل گرديد و سرانجام به وسيله زهرى كه معتمد عباسى به آن حضرت خورانيد، مسموم و پس از چند روز تحمل بيمارى، روح ملكوتىاش به لقاءالله پيوست. منبع: 1- منتهى الآمال، ج 2، ص 393 |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:43 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
حَلَبچه یا حلبجه (به کردی: ههلهبجه Helebce) از شهرهای کردستان عراق در 10-15 کیلومتری مرز ایران و 225 کیلومتری شمال شرقی بغداد است. جمعیت حلبچه در حدود 80.000 نفر است که بیشتر آنان کرد هستند. حلبچه از مناطق گورانیزبان بوده که در آن کردی سورانی به مرور جانشین گویش گورانی گشته است. مردم بی دفاع حلبچه در جریان جنگ ایران و عراق، در تاریخ 16 تا 17 مارس 1988 توسط رژیم جنايتكار بعث عراق طی عملیاتی به نام عمليات انفال(نام عملیاتی در سال ۱۹۸۸ بود که در آن نیروهای رژیم بعث عراق که به طور مستقیم از صدام حسین تکریتی فرمان میگرفتند، بیش از صد هزار کرد عراقی را قتل عام کردند.) بمباران شیمیایی شدند و پیرامون 5 هزار نفر بهویژه کودکان و زنان و سالخوردگان آن کشتار شدند. گازهای سمی بهکاررفته از سوی دولت عراق در حلبچه گاز خردل، سارین، تابون و ویاکس بود که از سوی برخی دولتهای غربی به رژیم بعث عراق تحویل داده شده بود و معاملهگر هلندی فرانس فان آنرات در این مسئله نقش کلیدی داشت. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:9 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
حضرت پيامبر اعظم(ص) وقتي بنده به پيشگاه خداوند به نماز مي ايستد نظر خاص خداوند متوجه اوست تا نمازش به پايان برسد. خداوند رو مي كند به بنده نماز گزارش تا وقتي كه منصرف گردد و نمازش را به پايان برساند و از بالاي سرش تا افق آسمانها سايه رحمت خويش را مستقر مي فرمايد و فرشتگان از دور و برش تا آسمانها طواف مي نمايند و فرشته اي بالاي سرش ايستاده و او را مخاطب قرار داده و مي گويد: اي نماز گزار اگر مي دانستي چه كسي نظر رحمت به تو دارد و تو با كي مناجات داري؟ توجه ات را از او بر نمي گرداندي و هرگز از سجاده و مصلاي خويش جدا نمي شدي. (نماز از ديدگاه قرآن و حديث ص 78) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:38 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
در سوم ماه ربيع الاول حضرت محمد (ص) پيامبر بزرگوار اسلام پس از سه روز اقامت در غار ثور از آن مكان خارج شدند وبه سوي مدينه هجرت كردند. كفار قريش، حضرت رسول اكرم (ص) را در مسير هجرتشان از مكه به مدينه تعقيب مي كردند، از اين رو ايشان به امر پروردگار متعال در اين غار ماوا گزيدند تا پس از رفع خطر به حركت خويش ادامه دهند. شايان توجه است كه هجرت پيامبر (ص) در آينده اسلام تاثير بسيار مهمي داشت از اين رو مبدا تاريخ مسلمانان قرار گرفت . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 10:43 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوند متعال براى تحسين و تقدير از كاركرد اميرمؤمنان، على بن ابى طالب (ع) كه در شب هجرت پيامبر اكرم(ص) خطر را به جان خويش خريد و براى فريب مشركان قريش در بستر پيامبر(ص) آرميد، تا آن حضرت به راحتى از خانه خود و از شهر مكه بگريزد، آيهاى بر پيامبرش نازل كرد و جان نثارى، فداكارى، تعهّد و ايمان حضرت علي (ع) را ستود. خداوند متعال در اين آيه مباركه فرمود: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ، وَ اللّهُ رَئوُفٌ بِالْعِباد. (1) يعنى: برخى از مردم با ايمان و فداكار همچون علي (ع) در ليلة المبيت، به هنگام خفتن در جايگاه پيامبر (ص) جان خود را در برابر خشنودى خدا مىفروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است. تمامى مفسران شيعه و اكثر مفسران اهل سنت، معتقدند كه شأن نزول اين آيه، فداكارى حضرت علي (ع) در ليلة المبيت و در بيان فضيلت و مقام آن حضرت است. صاحب تفسير شريف " مجمع البيان " گفت: اين آيه در ميان راه مكه و مدينه، به هنگام هجرت پيامبر(ص) بر آن حضرت نازل گرديد.(2) هم چنين اين مفسر گرانقدر روايت كرد: هنگامى كه حضرت علي (ع) در بستر پيامبر (ص) خوابيد تا پيامبر(ص) از دسيسه مشركان بگريزد، جبرئيل در بالاى سر حضرت علي (ع) و ميكائيل در پايين پاهايش قرار گرفته ( و او را محافظت مىنمودند ) و جبرئيل به آن حضرت، مىگفت: آفرين و خوشا به افرادى مانند تو، اى پسر ابى طالب كه خداوند متعال در ميان فرشتگانش به تو مباهات مىكند و به تو مىنازد. (3) منابع: 1. سوره بقره (2)، آيه 207 2. مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج 1-2، ص 535؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 47 3. مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج 1-2، ص 535؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 46؛ تاريخ اليعقوبى، ج 1، ص 358 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:5 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
اهالى مكه پس از درگذشت حضرت خديجه(س)، همسر پيامبر (ص) و درگذشت حضرت ابوطالب(ع)، عموى آن حضرت، بر دشمنى خويش افزودند و حتى قصد جان پيامبر (ص) را نمودند. از سوى ديگر تعدادى از اهالى يثرب در همان سالهاى غربت و تنهايى پيامبر(ص) در ايّام حجّ با وى و اهداف بلند دينش آشنا شده و پس از بازگشت به يثرب، به تبليغ آن پرداختند. مردم يثرب، رفته رفته به اسلام علاقه نشان داده و در مراسم سال بعد، تعداد زيادترى به نزد رسول خدا(ص) رسيدند و به دست مبارك وى، مسلمان شده و با آن حضرت پيمان بستند. امّا در مراسم حجّ سال سيزدهم بعثت، گروهى از حاجيان يثربى كه تعدادشان هفتاد و سه مرد و زن بود، در اواسط ايام تشريق و در محل عقبه در سرزمين "منى"، ايمان آورده و با آن حضرت پيمان بستند، تا از وى و يارانش همانند خانواده و طايفه خويش پشتيبانى كنند.(1) پس از گذشت ايام حج و بازگشت اهالى يثرب به سرزمين خويش، مهاجرت مسلمانان مكه به سوى يثرب آغاز گرديد. آنان به دستور پيامبر(ص) به دور از چشم مشركان قريش به صورت فردى و گروهى عازم يثرب شدند.به طورى كه در مكه معظمه، جز پيامبر(ص) و تعدادى اندك از يارانش و گروهى زنان و مردان كهن سال و از كار افتاده، كسى باقى نماند. پيامبر(ص) بيش از هر زمان ديگر، در يكى دو ماه آخر اقامتش در مكه، احساس تنهايى و خطر مىكرد. سرانجام سران قريش در واپسين روزهاى ماه صفر، تصميم به كشتن پيامبر(ص) گرفتند. آنان در " دارالنّدوه " كه مجلس شوراى اعيان و اشراف آنان بود، جلسهاى برگزار كرده و پس از تبادل نظر و گفتگوهاى زياد، به كشتن پيامبر(ص) از سوى نمايندگان تمام طوايف قريش رأى دادند و شب اوّل ربيع الاوّل را براى اين كار برگزيدند. شب موعود فرا رسيد، پيامبر(ص) براى فريب مشركان، حضرت علي (ع) را به جاى خويش در بسترش خوابانيد و خود، از خانه خارج و به همراه ابوبكر از مكه گريخت و در غار "ثور" كه در جنوب مكه و در نقطه مقابل مدينه قرار داشت، پناه گرفت. مشركان، پس از هجوم به خانه پيامبر(ص) و مشاهده امام على بن ابى طالب (ع) در رختخواب آن حضرت، خشمناكتر شده و به تعقيب آن حضرت پرداختند و براى پيدا كردن وى، صد شتر جايزه تعيين نمودند ولى هرچه تلاش كردند، به وى دست نيافتند. آن حضرت پس از سه شب پنهان ماندن در غار ثور، در شب چهارم ربيع الاول به سوى مدينه هجرت كرد و در دوازدهم همين ماه وارد مدينه شد و مورد استقبال باشكوه اهالى مدينه قرار گرفت.(2) امام زين العابدين )ع( فرمود: هنگامى كه پيامبر(ص) از مكه به قبا آمد، ابوبكر همراه وى بود. پيامبر(ص) در قبا به انتظار على (ع) نشست. ابوبكر به پيامبر(ص) گفت: برخيز با هم به مدينه برويم. زيرا اهالى آن از ديدن تو خوشحال مىشوند. آنان منتظر ورود تو به اين شهرند. پس به سوى آنان رويم و در اينجا به انتظار على(ع) توقف مكن. زيرا گمان نمىكنم كه علي (ع) تا يك ماه ديگر به تو رسد. پيامبر(ص) در پاسخش فرمود: هرگز از جايم حركت نمىكنم تا پسر عمو و برادرم در نزد پروردگار متعال و دوستداشتنىترين فرد خاندانم، همان كسى كه با در خطر گذاشتن جانش مرا از دست مشركان رهايى داد، به من بپيوندد. امام زين العابدين (ع) فرمود: در اين هنگام، ابوبكر به خشم آمد و ناراحت گرديد و حسادت علي (ع) بر وى عارض گرديد و اين نخستين دشمنى وى نسبت به رسول خدا (ص) درباره علي (ع) بود و نخستين سرپيچى وى از فرمان رسول خدا (ص). ابوبكر هنگامى كه اصرار پيامبر(ص) را در باقى ماندن در محله قبا تا رسيدن حضرت علي (ع) را مشاهده كرد، از پيامبر(ص) جدا گرديد و خود به سوى مدينه رفت و پيامبر(ص) در آنجا توقف كرد تا حضرت علي (ع) به همراه ساير خاندان نبوى، از جمله حضرت فاطمه زهرا (س) به او پيوستند و به اتفاق هم به سوى مدينه حركت نمودند.(3) از اين حديث شريف و احاديث ديگر به دست مىآيد كه هجرت پيامبر(ص) از مكه معظمه، از شب پنجشنبه، نخستين شب ربيع الاول آغاز گرديد و پس از سه شب پنهان ماندن در غار ثور، در شب چهارم ربيع الاول به سوى يثرب حركت كردند و در روز دوشنبه، دوازدهم همين ماه به روستاى قبا، كه در دو فرسنگى يثرب قرار داشت وارد شدند و پس از چند روز توقف در اين محل ( و به روايت امام زين العابدين (ع) به مدت ده روز توقف در قبا ) و با رسيدن حضرت على (ع) ، در روز جمعه 23 ربيع الاول وارد شهر يثرب گرديد و اين شهر از آن پس، به مدينة الرّسول (ص) شهرت يافت. ولى برخى از مورخان اهل سنّت، ورود حضرت علي (ع) را پانزدهم ربيعالاوّل ذكر كردهاند. در كتاب " الاستيعاب فى معرفة الاصحاب " آمده است: قدم آخر الناس فى الهجرة الى المدينة علىّ و صهيب، و ذلك للنصف من ربيع الاوّل، و رسول اللّه (ص) بقباء لم يرم بعد؛ علي (ع) و صهيب، آخرين كسانى بودند كه به سوى مدينه هجرت كردند. ورود آنان، مصادف بود با نيمه ماه ربيع الاوّل و در آن هنگام رسول خدا(ص) هنوز در " قبا " بود و به طرف مدينه حركت نكرده بود.(4) منابع: 1. تاريخ ابن خلدون، ج 1، ص 392 2. مسارالشيعه، ص 27؛ تاريخ ابن خلدون، ج1، ص 396؛ فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام(ص)، ص 191؛ زندگانى چهارده معصوم(ع) (ترجمه اعلام الورى)، ص 88؛ الارشاد، ص 45؛ تارخ دمشق، ج1، ص 37 و 47؛ تاريخ الطبرى، ج2، ص 394، الكامل فى التاريخ، ج2، ص 101 3. الكافى، ج8، ص 338، حديث 536 4. الاستيعاب، ج 2،ص 729 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:59 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
امام رضا(ع) در يازدهم ذىقعده سال 148 قمرى (1) و به روايتى در يازدهم ذىحجه سال 153 (2) در مدينه منوره ديده به جهان گشود. پدر ارجمندش امام موسى كاظم(ع)، امام هفتم شيعيان و مادرش نجمه (كتم) معروف به امالبنين(س) بودند. امام رضا(ع) در 35 سالگى، پس از شهادت پدرش امام موسى كاظم(ع) در زندان بغداد، در رجب سال 183 قمرى به امامت رسيد و مدت امامت آن حضرت، بيست سال بود. امام رضا(ع) از آغاز تولد تا زمان شهادت خويش با شش تن از خلفاى عباسى به نامهاى: منصور دوانقى، مهدى، هادى، هارون الرشيد، امين و مأمون عباسى معاصر بود و ايام امامت آن حضرت، مصادف بود با خلافت هارون، امين و مأمون. يكى از حساسترين مقطع زندگى امام رضا(ع) و حتى مهمترين مقطع امامت شيعيان، مسافرت اجبارى آن حضرت به خراسان و پذيرش ولايتعهدى مأمون عباسى است، كه سرانجام، شهادت آن حضرت در همين مسافرت به وقوع پيوست. آن طورى كه از مأمون (هفتمين خليفه عباسيان) نقل شده است، وى در نبرد با برادرش امين، نذر كرده بود كه در صورت پيروزى بر سپاهيان امين و به چنگ آوردن خلافت اسلامى، قدرت را به شخصى كه افضل آل ابىطالب(ع) باشد بسپارد. هنگامى كه سپاهيان مأمون عباسى پس از تصرف شهرهاى ايران، وارد عراق شده و با كشتن امين، بغداد و ساير بلاد اسلامى را به تصرف خويش درآوردند، مأمون در نشستى با حضور فضل و حسن از فرزندان سهل، مقصود خويش را آشكار ساخت و از آن دو (كه يكى مقام وزارت و امور سياسى كشور و ديگرى سردارى سپاه و امور نظامى وى را بر عهده داشت) خواست كه مقدمات حضور امام على بن موسى الرضا(ع) به عنوان برترين و والاترين شخصيت آل ابىطالب(ع) در خراسان را فراهم كنند. مأمون گفت: ما أعلم احداً افضل من هذا الرّجل على وجه الأرض؛ من در كره زمين، شخصيتى بالاتر و والاتر از اين شخص (امام رضا ع) براى پذيرش خلافت اسلامى سراغ ندارم.(3) مأمون در اجراى نيت خود، بسيار جدى بود و از مخالفت مخالفان و دشمنان اهلبيت(ع) واهمهاى نداشت. وى، به يكى از سرداران سپاه خويش به نام جلودى مأموريت داد كه از خراسان به مدينه رفته و امام رضا(ع) و بسيارى از علويان بزرگوار را با خود به خراسان آورد. جلودى به مدينه رفت و دعوت مأمون عباسى را به امام رضا(ع) ابلاغ كرد. با اين كه علويان و نوادگان امامان معصوم(ع) از اين دعوت بسيار خرسند شده و خود را آماده مسافرت كرده بودند، ولى امام رضا(ع) اطمينانى به اظهارات مأمون نداشت و خواستههايش را واقعى نمىديد. به همين جهت، حاضر به مسافرت نگرديد. ولى جلودى اصرار كرد و امام رضا(ع) را با اكراه و اجبار به اين سفر بزرگ وادار نمود. امام رضا(ع)، فرزند خردسالش محمد تقى(ع) را در مدينه جانشين خويش قرار داد و به همراه برخى از علويان و ياران خويش عازم خراسان شد. آن حضرت پس از عبور از بصره، وارد ايران شد و در مسير راه با استقبال شايان ايرانيان مشتاق اهلبيت(ع) روبرو گرديد. براى امام رضا(ع) در شهرها و بين راههاى ايران، از جمله قم و نيشابور، داستان و كرامتهاى زيادى به ظهور رسيده كه در كتب تاريخ و سيره امامان معصوم(ع) بيان شده است. امام رضا(ع) پس از آن كه به "مرو" (4) مركز حكومت مأمونعباسى در خراسان رسيد، با استقبال مأمون و درباريان و قاطبه مردم روبرو شد. مأمون براى امام رضا(ع) احترام ويژهاى قائل شد و وى را بر همگان، از جمله علويان و عباسيان برترى داد و در تكريم و تعظيم او، هيچگونه كوتاهى نكرد. وى به امام رضا(ع) عرض كرد: من مىخواهم خود را از خلافت اسلامى خلع كرده و آن را به شما واگذار كنم. نظر شما در اين باره چيست؟ امام رضا(ع) از پذيرش آن امتناع كرد. چون مىدانست كه مأمون در گفتارش صداقت ندارد و مىخواهد او را از اين راه بيازمايد و يا اگر حكومت را به وى واگذار كند، آن حضرت را پس از مدتى از ميان برداشته و خود دوباره حكومت را به دست گيرد و از اين راه، مشروعيت حكومت غاصبانه خويش را به اثبات رساند. مأمون كه از پذيرش خلافت اسلامى از سوى امام رضا(ع) نااميد شده بود، به آن حضرت پيشنهاد كرد كه ولايتعهدى وى را بپذيرد. مأمون در اين باره اصرار كرد و حتى به گونهاى امام رضا(ع) را تهديد كرد. وى به امام رضا(ع) گفت: عمر بن خطاب در هنگام مرگش، شورايى متشكل از شش نفر براى انتخاب جانشين خود برگزيد، كه يكى از آنان، جدّت علىبنابىطالب(ع) بود. وى با آنان شرط كرد كه هر كسى مخالفت ورزد، گردنش را با شمشير بزنند. امروز، من از تو مىخواهم كه ولايتعهدى مرا بپذيرى و چارهاى جز پذيرفتن آن ندارى! امام رضا(ع) كه در مقابل تهديد جدى مأمون روبرو شده بود، چارهاى جز رضا و تسليم نديد. آن حضرت، ولايتعهدى مأمون را با شرايطى پذيرفت. امام رضا(ع) فرمود: در صورتى ولايتعهدى تو را مىپذيرم كه مسئوليت امرونهى در حكومت تو با من نباشد، در چيزى فتوا ندهم و در دعوايى داورى نكنم و كسى را عزل و يا نصب ننمايم و آيينى را كه هم اكنون در خلافت تو رايج است، تغيير ندهم. مأمون، تمام خواستههاى امام رضا(ع) پذيرفت. امام رضا(ع) مىخواست با اين شرايط به او و همگان تفهيم كند كه آن حضرت، از عناصر خلافت نيست و نقشى در حكومت ندارد و هيچگونه مسئوليتى از جانب حكومت متوجه او نيست و از اين كه ولىعهد خليفه است، يك امر اجبارى و به عبارتى تشريفاتى، بيش نيست.(5) مأمون، پس از آن كه توانست امام رضا(ع) را به پذيرش ولايتعهدى حاضر نمايد و از آن حضرت، پاسخ مثبت بگيرد، بسيار شادمان شد و در آغاز، نشستى خصوصى با سران كشورى و لشكرى و خانوادگى برقرار كرد و ولايتعهدى امام رضا(ع) را به اطلاع آنان رسانيد و هفته بعد، در نشستى عمومى، تمامى سران كشورى، لشكرى، درباريان، نظاميان، قاضيان، فرهنگيان و اقشار مختلف مردم را بار عام داده تا با امام رضا(ع) بيعت نمايند. مأمون، نخست به فرزند خود عباس و سپس به سايرين دستور داد كه با آن حضرت بيعت كنند. از آن هنگام، لباس سياه عباسيان به رنگ سبز كه لباس علويان بود، تغيير پيدا كرد و همگان سبزپوش شدند. هم چنين بيرقها و پرچمهاى عباسيان كه به رنگ سياه بود، تبديل به سبز گرديد. مأمون در آن ايّام به شكرانه پذيرش ولايتعهدى از سوى امام رضا(ع)، دستور داد مواجب و حقوق يكساله كارمندان و سپاهيان را يكجا پرداخت نمايند. سخنسرايان و شاعران دوستدار اهلبيت(ع) كه قريب به دو قرن نمىتوانستند از ترس خلفاى اموى و عباسى و عاملان آنها، نامى از اهلبيت(ع) ببرند، يكباره، زبان به تمجيد و توصيف اهلبيت عصمت و طهارت(ع)، از جمله امام رضا(ع) گشودند و در اين باره سخنها و شعرهاى فراوان در مجلس مأمون و در خارج مجلس سرودند. مأمون نيز فرمان داد كه به نام نامى امام رضا(ع)، سكه زنند و پول رايج و رسمى آن زمان را به نام آن حضرت، منقّش گردانند. هم چنين به تمام سخنگويان و خطيبان جمعه دستور داده شد كه در هنگام سخنرانى، نام امام رضا(ع) را با توصيف و تعظيم بيان كنند. در آن سال، مأمون، اميرى حج را به اسحاق بن موسى، برادر امام رضا(ع)سپرد و او را به همراه حاجيان خراسان، روانه مكه نمود و به وى دستور داد در تمامى شهرهاى بين راه، مردم را از ولايتعهدى امام رضا(ع) باخبر گرداند. بدين طريق آوازه ولايت عهدى امام رضا(ع) در تمامى شهرها طنين افكن شد. در مدينه منوره، عبدالحميد بن سعيد، خطيب وقت، به هنگام خطبه در فراز منبر رسول خد(ص) چنين گفت: ولىّ عهد المسلمين على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على(ع). (6) شيعيان و دوستداران اهلبيت(ع)، فرصت و موقعيت بسيار مناسبى پيدا كرده تا پس از سالها اختناق و فشار، بار ديگر راه و رسم خويش را آشكار و حقانيت مذهب خود را اثبات كنند. علويان، به ويژه نوادگان امام جعفرصادق(ع) و فرزندان امام موسىكاظم(ع) به خاطر وجود مبارك امام رضا)ع(، موقعيتهاى ممتازى در حكومت مأمون پيدا كرده و در ايران، عراق، حجاز و يمن به منصبهايى رسيدند. در خراسان نيز به خاطر گفتمانها و رفتار دلنشين و زيباى امام رضا(ع)، هر روز محبوبيت آن حضرت و گرايش مردم به سوى اهلبيت(ع) زيادتر مىشد. روند چنين پروسهاى، خوشايند مأمون نبود. زيرا وى مىخواست از ولايتعهدى امام رضا(ع) براى مشروعيت و مقبوليت عمومى حكومت غاصبانه خويش، استفاده ابزارى كند، ولى امام رضا(ع) با درايت خويش، نتيجه را به عكس خواستههاى مأمون كرد و به همگان تفهيم نمود كه خلافت عباسيان، مشروعيت ندارد و بايد به خاندان پيامبر(ص) كه شايستهترين افراد اُمتند برگردد. مأمون با زيركى و فطانت خويش به اين أمر پى برد و خود را بازنده ميدان ديد. بدين جهت، درصدد معارضه پنهانى با امام رضا(ع) برآمد. از سوى ديگر، در عراق و به ويژه در بغداد، شورشهايى برضد مأمون پديد آمد و عباسيان در غياب مأمون، وى را از خلافت خلع كردند و ابراهيم بن مهدى عباسى را به تخت خلافت نشانده و با او بيعت كردند. حسن بن سهل كه از سوى مأمون، فرماندهى كل سپاه و حكومت عراق و بخشهاى عربى را بر عهده داشت، با مخالفان مأمون به نبرد پرداخت ولى اين گونه رويدادها را از مأمون، پنهان نگه مىداشت و تلاش مىكرد كه اخبار عراق به وى نرسد.(7) امام رضا(ع) كه از اين گونه خبرها اطلاع داشت، آنها را به مأمون گوشزد مىكرد. اين أمر، سبب شد كه فضل بن سهل، از موقعيت خويش و برادرش حسن بن سهل در نزد مأمون احساس خطر كرده و از جانب مأمون، متهم به پنهانكارى گردند. بدين لحاظ تلاش مىكرد كه امامرضا(ع) را از چشم مأمون بيندازد و وى را نسبت به آن حضرت بدگمان كند. امام رضا(ع) در برابر رفتار و كردار غيرانسانى و غيراخلاقى سرداران و زمامداران عباسى، اظهار ناخوشايندى مىكرد و مأمون را در قبال آنها مسئول مىدانست. آن حضرت، در برابر كردار و رفتارهاى ناپسند خود مأمون نيز ساكت نمىشد و وى را نسبت به آنها، هشدار داده و درستى و راستى راه را به وى نشان مىداد. مأمون در ظاهر از نقدها و پيشنهادهاى امام رضا(ع) استقبال و اظهار خوشنودى مىكرد ولى در باطن، بسيار رنج مىبرد و به تدريج وجود امام رضا(ع) را بر خود سنگين مىديد.(8) وى در صدد برآمد تا به طريقى، اين امام همام را از سر راه خويش برداشته و به حكومت دلخواه خود، بدون مراقبت و مزاحمت كسى ادامه دهد. به هر تقدير، در بازگشت مأمون و درباريان و كارگذاران حكومتى او از خراسان، جهت عزيمت به سوى عراق، و انتقال مقر حكومت از "مرو" به "بغداد"، در آغاز، فضل بن سهل به توطئه مأمون، در حمام سرخس ترور گرديد و به قتل رسيد. پس از آن، امام رضا(ع) در طوس به توطئه مأمون، مسموم گرديد و پس از دو روز بيمارى شديد، به شهادت رسيد. پس از آن كه امام رضا(ع) به شهادت رسيد، مأمون يك شب و يك روز، شهادت آن حضرت را مخفى نگه داشت و سپس به سراغ محمد بن جعفر بن صادق(ع) كه عموى امام رضا(ع) و بزرگ علويان بود، فرستاد و او را از درگذشت امام رضا(ع) باخبر گردانيد. مأمون در جمع علويان سوگوار، ابراز اندوه و تأثر نمود و بدن شريف امام رضا(ع) را به آنان نماياند كه ببينند، هيچ آزارى به آن حضرت نرسيد و به مرگ طبيعى از دنيا رفت. مأمون براى پنهان داشتن توطئه ننگين خود و فريب دادن علويان و محبّان اهلبيت(ع)، در شهادت امام رضا(ع) بسيار گريه و ناله كرد. وى گفت: اى برادر! چه قدر بر من گران و سنگين است كه تو را چنين ببينم. من آرزو داشتم كه پيش از تو از دنيا بروم، وليكن خداى سبحان آن چه را اراده كند، به انجام مىآورد. آن گاه دستور داد كه بدن شريف آن حضرت را غسل و كفن نمايند و خود وى، جنازه آن امام شهيد را بدوش گرفت و به محلى كه هم اكنون مرقد شريفش است، تشييع نمود و در همان جا كه در جوار قبر پدرش هارونالرشيد است، دفن نمود. محل تدفين امام رضا(ع)، پيش از آن، خانه و ملك حميد بن قحطبه بود كه در روستاى سناباد قرار داشت. هنگامى كه هارونالرشيد در سال 193 هجرى قمرى به هلاكت رسيد، وى را در آن جا به خاك سپردند. مأمون پس از شهادت امام رضا(ع) مىخواست بدن شريف آن حضرت را پشت قبر پدر خود هارونالرشيد قرار دهد، به طورى كه قبر هارون، قبله امام رضا(ع) گردد. ولى در هنگام كندن قبر، سنگ بزرگى نمايان شد كه كندن آن، غيرممكن بود. اما در روبروى قبر هارون، كندن قبر با مشكلى مواجه نبود. بدين جهت، قبرى براى امام رضا(ع) در پيش روى قبر هارون كندند و آن حضرت را در آن دفن نمودند. هم اكنون، مرقد مطهر و منور امام رضا(ع)، قبله قبر هارونالرشيد است. گفتنى است كه در ظاهر امر، غسل و كفن و نماز بر بدن امام رضا(ع) به دستور مأمون انجام گرفت، ولى در واقع و عالم معنى، بدن امام معصوم(ع) را بايد امام معصوم ديگرى غسل و كفن نمايد. به همين جهت، روايات فراوانى وارد شدهاست كه امام محمد تقى(ع) از مدينه (با كرامت و قدرت الهى) به خراسان رفت و بدن شريف پدرش امام رضا(ع) را غسل و كفن نمود و بر وى نماز به جاى آورد. درباره تاريخ شهادت امام رضا(ع)، اكثر مورخان، صفر سال 203 قمرى را ذكر كردهاند ولى از اين كه در چه روزى از اين ماه بود، اتفاق نظر ندارند. برخى از آنان، آخرين روز از ماه صفر و برخى ديگر، روزهاى ديگرى را بيان كردهاند.(9) هم چنين برخى از آنان، شهادت آن حضرت را در 23 ذىقعده سال 203 قمرى مىدانند.(10) جانشين امام رضا(ع)، فرزندش امام محمد تقى(ع) بود كه به عنوان نهمين امام معصوم، رهبرى شيعيان را بر عهده گرفت. منابع: 1- زندگانى چهاده معصوم(ع) (ترجمه اعلامالورى(، ص 423؛ منتهىالآمال (شيخ عباس قمي)، ج2، ص 256 و بحارالانوار (علامه مجلسي)، ج49، ص 2 2- كشف الغمه (علي بن عيسي اربلي)، ج3، ص 70 3- الارشاد (شيخ مفيد)، ص 602 4- اين شهر، هم اكنون در كشور تركمنستان واقع شده است. 5- الارشاد، ص 600 6- همان، ص 605 و زندگانى چهاده معصوم)ع( )ترجمه اعلامالورى(، ص 445 7- تاريخ ابنخلدون، ج2، ص 383 8- زندگانى چهاده معصوم(ع) (ترجمه اعلامالورى(، ص 452 و الارشاد، ص 611 9- همان، ص 426؛ منتهىالآمال، ج2، ص 312 و الارشاد؛ ص 591؛ بحارالانوار، ج49، ص 2 و 292 و كشفالغمه، ج3، ص 150 10- وقايع الايام (شيخ عباس قمي)، ص 97 |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 15:51 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
پيامبر اكرم(ص)، سه سال به طور پنهان و ده سال به طور آشكار در مكه معظمه، مردم را به دين اسلام دعوت كرد و در اين مدت، تعدادى از اهالى مكه (اعم از آزادگان و بردگان) به او ايمان آورده و دين اسلام را پذيرا شدند. وليكن دعوت پيامبر(ص) و مسلمان شدن مردم، بر سران مكه و بزرگان طوايف قريش و ساير سران قبايل اين منطقه از عربستان، گران و سنگين آمد و با ادامه آن، منافع دنيوى و ستمكارانه خويش را بر باد فنا ديدند. بدين جهت از آغاز ظهور پيامبر(ص) با او مخالفت و دشمنى ورزيدند. آنان از هر راه ممكن بر آن حضرت سخت گرفته و براى او مانعتراشى كردند. به ويژه نسبت به مردمى كه مسلمانى اختيار كردند، با شدت تمام رفتار نمودند. سرانجام در واپسين روزهاى ماه صفر سال سيزدهم بعثت، چهل نفر از سران قريش در "دارالنّدوه" كه محل اجلاس اعيان و اشراف قريش بود، جلسهاى تشكيل داده و تصميم گرفتند كه رسولخدا(ص) را به طور ناجوانمردانه به قتل آورند. آنان كه از افكار شيطانى و انديشههاى ابليسى برخوردار بودند، قرار گذاشتند كه از هر طايفه، يك نفر به صورت گروهى در تاريكى شب به خانه رسولخدا(ص)هجوم آورده و با شمشيرها و يا ابزارهاى ديگر خويش آن حضرت را در رختخوابش به قتل آورند. تا از اين راه، پيامبر(ص) را از ميان برداشته و بنىهاشم را توان مقابله و تقاص با تمام قبايل توطئهگر نباشد. آنان در اين تصميم خود، ابولهب، عموى پيامبر(ص) را كه با آن حضرت از آغاز دشمنى مىكرد، با خود همراه كردند تا نمايندهاى از بنىهاشم نيز در جمع خود داشته باشند. جوانان فريبخورده قريش با هماهنگى كامل، در شب اول ربيعالاول به خانه رسولخدا(ص) هجوم آورده و آن را از آغاز، در محاصره كامل خويش گرفتند. آنان قصد داشتند كه در ابتداى شب، مقصود خويش را عملى كنند، ولى ابولهب، آنان را مانع گرديد و گفت: تا طلوع فجر صادق اجازه نمىدهم، داخل خانه محمّد(ص) گرديد. همگى تا طلوع فجر، لحظهشمارى مىكردند و از روزنههاى اتاق، بستر آن حضرت را زير نظر داشتند. از سوى ديگر جبرئيل امين، اين خبر را به پيامبر(ص) رسانيد و او را از سوى خداوند متعال، مأمور كرد كه به سوى يثرب(مدينه) هجرت كند. اما بيرون رفتن آن حضرت از خانه و خالى گذاشتن رختخواب، دشمن را حساس مىكرد و در أمر هجرت، مشكلى به وجود مىآورد. پيامبراكرم(ص) براى اجراى فرمان الهى، به پسرعمويش علىبنابىطالب(ع) كه از ياران نزديك و فداكار آن حضرت بود، پيشنهاد كرد كه در جاى او بخوابد و با فريب مشركان، مسئله سرنوشتساز هجرت را مهيا سازد. على(ع) كه خطر مرگ را در جلوى چشمان خويش مجسم مىكرد، به آن حضرت عرض كرد: اى رسول خدا، اگر من در جاى تو بخوابم، تو از دست مشركان رهايى خواهى يافت؟ پيامبر(ص) فرمود: بلى، من رهايى مىيابم. على(ع) در اين هنگام خوشنود شد و اعلام آمادگى كرد و به رختخواب پيامبر(ص) رفت و در آن جا به راحتى آرميد. پذيرش پيشنهاد پيامبر(ص) از سوى علىبنابىطالب(ع)، نشاط تازهاى در رسولخدا(ص) به وجود آورد و او را در پىگيرى هدفهايش مصممتر نمود. خداوند متعال در فضيلت امام على بن ابى طالب(ع)، اين آيه را نازل فرمود: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرضاةِ اللّهِ، وَاللّهُ رَئُوفٌ بِالْعِبادِ (1) پيامبر(ص) از ميان مهاجمان و محاصرهكنندگان قريش، بدون متوجه شدن كسى از آنان، از خانه خويش خارج گرديد. آن حضرت به سوى كوههاى اطراف مكه رفت و در "غارثور" پناه گرفت و در بين راه به ابوبكر بن ابى قحافه رسيد و وى را نيز به همراه خود به غار برد. مهاجمان در هنگام بامداد، به طور گروهى داخل اتاق رسولخدا(ص) شده و به سوى رختخوابش هجوم آوردند. ناگهان امام على(ع) از ميان رختخواب برخاست و بر آنان بانگزد: واى بر شما، چه كار مىكنيد؟ مهاجمان كه ناباورانه، على(ع) را در رختخواب پيامبر(ص) مىديدند، از او پرسيدند: پس محمد(ص) كجا است؟ على(ع) پاسخ داد: او را به من نسپرده بوديد تا از من بخواهيد. ميان آنان و على(ع) سخنانى ردوبدل شد و چون چيزى دستگيرشان نگرديد، با خشم تمام از خانه پيامبر(ص) بيرون رفته و در پى آن حضرت به راه افتادند.(2) پيامبر(ص) سه روز در غار ثور پنهان بود و در روز چهارم به سوى مدينه هجرت كرد و در روز دوشنبه، دوازدهم ربيعالاول وارد مدينه شد و مورد استقبال باشكوه اهالى اين شهر قرار گرفت.(3) وقوع ليلةالمبيت و آغاز هجرت پيامبر(ص) را برخى از مورخان، در شب آخر ماه صفر دانسته،(4) و برخى ديگر در شب اول ماه ربيعالاول ذكر كردهاند. ولى به نظر مىآيد كه تشكيل جلسه دارالندوه در واپسين روزهاى ماه صفر، و ليلةالمبيت در نخستين شب ماه ربيعالاول سال سيزدهم بعثت واقع شدهباشد. منابع: 1- سوره بقره (2)، آيه 207 2- بحارالانوار (علامه مجلسي)، ج19، ص 53؛ زندگانى چهارده معصوم(ع) ترجمه اعلامالورى(، ص 88؛ ألارشاد (شيخ مفيد)، ص 45؛ فى رحاب أئمة اهل البيت (ع) (سيد محسن امين عاملي)، ج1، ص 151 و سيرة الائمة الإثنى عشر (هاشم معروف حسني)، ج1، ص177 3- بحارالانوار، ج15، ص 369 4- همان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 15:42 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
امام حسن(ع) نخستين فرزند امام على(ع) و فاطمهزهرا(س) است كه در نيمه ماه مبارك رمضان سال سوم هجرى قمرى در مدينه منوره ديده به جهان گشود و با تولد خويش، در جدش پيامبر(ص) و ساير اهلبيت(ع) شادى و نشاط ويژهاى پديد آورد. امام حسن(ع) بنا به روايت شيعه و اهلسنت، شبيهترين انسانها به رسولخدا(ص) بود و در اين باره گفته شده است: و كان الحسن اشبه النّاس برسولاللّه(ص) خلقاً و هَدياً وَ سؤدداً؛ حسن از جهت سيما، روش و رهبرى از همه بيشتر به رسولخدا(ص) شباهت داشت.(1) امام حسن(ع) پس از شهادت پدرش اميرمؤمنان على بن أبى طالب(ع) در كوفه، با درخواست و بيعت ياران آن حضرت و اهالى كوفه، خلافت را پذيرفت و راه و روش عدالتپرور پدرش را تداوم بخشيد.(2) وليكن با فتنهانگيزىهاى معاوية بن ابى سفيان و شرارتهاى سران سفاك سپاه او از يك سو و نفاق و خيانت برخى از سران سپاه امام(ع) و ايجاد چند دستگى در ميان مردم و خستگى آنان از جنگ و خونريزى از سوى ديگر، آن حضرت را واداشت كه براى حفظ اصل اسلام و در نظر گرفتن مصلحت مسلمانان، با معاويه صلح كند و حكومت را به طور موقت و مشروط به وى سپارد. از آن پس، امام(ع) از كوفه به وطنش مدينه بازگشت و بقيه عمر شريف خود را در مدينه گذرانيد. آن حضرت گرچه از حكومت كنارهگيرى كرده بود ولى با رفتار و كردار خود، امت اسلام را به جنايتهاى معاويه و عاملان او در سراسر مناطق اسلامى آگاه مىكرد و روحيه رزم و جهاد را در نهاد آنان دوباره زنده مىكرد. وجود آن حضرت براى معاويه و عامل او در مدينه، بسيار گران مىآمد و مانع تركتازى آنان مىگرديد و دستگاه غاصب خلافت را با مشكلاتى مواجه مىكرد. از جمله اين كه معاويه تصميم گرفته بود كه فرزند خود يزيد را جانشين خويش گرداند و در اين راه تلاش زيادى به عمل آورد وليكن در آغاز توفيق چندانى به دست نياورد. چون اين فكر شيطانى مخالف با صلحنامه امام حسن(ع) بود و از سوى ديگر وجود شخصيت امام حسن(ع) مانع تحقق هدفهاى معاويه بود. بدين جهت در صدد از ميان برداشتن اين اسوه بزرگ عالم اسلام برآمد و در اين راه از منافقان و كسانى كه به خاطر وابستگى فاميلى با آن حضرت رابطه داشتند، سود جست. معاويه از طريق اشعث بن قيس، دخترش جعده را كه همسر امام حسن(ع) بود وسوسه كرد و او را به شهادت آن حضرت ترغيب و تطميع نمود. وى به جعده گفت كه اگر حسن را به قتل آورى، علاوه بر اين كه يكصد هزار درهم پول نقد دريافت مىكنى، وى را به عقد فرزندش يزيد درمىآورد و او را ملكه عالم اسلام قرار مىدهد. جعده كه نفاق و دوچهرگى را از پدرش به ارث برده بود، هر چه بيشتر خود را به آن حضرت نزديك گردانيد و پس از جلب توجه امام(ع)، ناجوانمردانه به آن حضرت، خيانت كرد و به وى زهر خورانيد. امام حسن(ع) به خاطر نوشيدن زهر، مسموم شد و به مدت چهل روز در بسترى بيمارى افتاد و روز به روز، حالش وخيمتر گرديد، تا اين كه در 28 صفر سال پنجاه هجرى قمرى، مصادف با سى و دومين سال رحلت پيامبر(ص) در مدينه به شهادت رسيد و محبان اهلبيت(ع) را در سوگ بزرگى فرو برد. امام حسين(ع) به تجهيز بدن مطهر برادرش پرداخت و سپس جهت تدفين آن در كنار مرقد پيامبر(ص)، اقدام به تشييع جنازه نمود. عده زيادى از اهالى مدينه، اهلبيت(ع) و تمامى بنىهاشم در تشييع جنازه امام شهيد خود همراهى كردند و با عزت و احترام، بدن مطهرش را به سوى مرقد رسول خدا(ص) حركت دادند. ولى بنىاميه و مخالفان اهلبيت(ع) با تحريك عائشه بنت ابى بكر مانع تدفين بدن آن حضرت در جوار مرقد پيامبراكرم(ص) شدند و در اين راه بسيار پافشارى كرده و آماده هرگونه فتنه و فساد گرديدند. جوانان بنىهاشم و پيروان ولايت آماده دفاع از حريم امامت و ولايت شدند. امام حسين(ع) كه در شهادت برادرش امام حسن(ع)، از همه سوگوارتر و غمگينتر بود، در برابر حرمت شكنىهاى بنىاميه و مخالفان اهلبيت(ع) فرمود: واللّه لولا عهد الحسن(ع) إلىّ بحقن الدّماء، و أن لااُهريق فى أمره مِحجمة دم، لعلمتم كيف تأخذ سيوف اللّه منكم مآخذها، و قدنقضتم العهد بيننا و بينكم، و أبطلتم ما اشترطنا عليكم لأنفسنا؛ (3) سوگند به خدا اگر برادرم با من پيمان نبسته بود كه در پاى جنازه او به اندازه حجامت خونى ريخته نشود، مىديديد كه چگونه شمشيرهاى الهى از نيام بيرون مىآمدند و دمار از روزگار شما برمىآوردند. شما همان بيچارگان روسياهايد كه عهد ميان ما و خود را شكستيد و شرائط فيمابين را باطل ساختيد. امام حسين(ع) و ساير بنىهاشم كه به خاطر سفارش امام حسن(ع)، كظم غيض كرده و بردبارى و جوانمردى را پيشه خود داشتند، به ناچار بدن امام حسن(ع) را به سوى قبرستان بقيع حمل نموده و در جوار جدهاش فاطمه بنت اسد(رض) تدفين نمودند.(4) هماكنون مزار امام حسن مجتبى(ع) به همراه سه تن از امامان معصوم (يعنى امام زينالعابدين، امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهمالسلام)بدون هيچگونه گنبد و بارگاهى در اين قبرستان قرار دارد و محل زيارت بسيارى از شيعيان و دوستداران اهلبيت(ع) مىباشد. در تاريخ شهادت امام حسن مجتبى(ع)، علما و مورخان شيعه اتفاق نظر دارند كه آن حضرت در 28 صفر سال 50 قمرى در سن 47 سالگى به علت مسموميت از سوى همسرش جعده بنت اشعث به لقاء اللّه پيوست. (5) وليكن علماى اهلسنت به اختلاف پرداختند. برخى از آنان، ربيعالاول سال 49 قمرى، (6) برخى ربيعالاول سال 50 قمرى و برخى آخر ماه صفر سال 50 قمرى را ذكر كردهاند. هم چنين در مقدار عمر آن حضرت به اختلاف پرداختند. (7) ولى اكثر آنان اتفاق نظر دارند كه همسرش وى را مسموم كرد و پس از تشييع جنازه، سعيد بن عاص ( عامل معاويه در مدينه) بر بدن او نماز گذاشت.(8) منابع: 1- الإرشاد (شيخ مفيد)، ص 347 2- همان 3- همان، ص 8 4- نك: كشف الغمه (علي بن عيسي اربلي)، ج2، ص 80 و الارشاد، ص 9 5- نك: الكافى(كليني )، ج1، ص 461؛ بحارالانوار(علامه مجلسي )، ج 44، ص 149 و الارشاد، ص 346 6- انساب الأشراف(بلاذري)، ج3، ص 75 7- بحارالانوار، ج44، ص 149 8- همان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:44 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
حضرت محّمد بن عبداللّه(ص) آخرين پيامبر الهى است كه مردم را به يگانگى خداوند متعال و عدالت اجتماعى در دنيا و زندگى در سراى ديگر دعوت كرد و اديان آسمانى را با رسالت و تبليغ خويش به اتمام و اكمال رسانيد.(1) آن حضرت در چهل سالگى به رسالت مبعوث گرديد. در آغاز به مدت سه سال به طور پنهان وسپس به مدت ده سال به طور آشكار در مكه معظمه، مردم را به توحيد و دين اسلام دعوت كرد. در اين راه، آزارهاى فراوان روحى و جسمى از معاندان و مشركان قريش تحمل كرد و سرآخر كه با توطئه آنان در قتل خود مواجه گرديد، ناچار به سوى مدينه (يثرب) مهاجرت نمود و اين شهر را پايگاه دعوت اسلام و تمركز مسلمانان قرار داد و نخستين پايههاى حكومت اسلامى را در آن بنا نهاد. از آن پس به مدت ده سال در اين شهر مقدس اقامت گزيد و با انواع دشمنىها و دسيسههاى مشركان مكه و ساير طوايف و قبايل عربستان، مقابله كرد و بسيارى از آنان را به دين اسلام و راه روشن الهى هدايتگر شد و مناطق مهمى از سرزمين عربستان، همانند مكه معظمه، طائف، يمن و نواحى مسكونى شبهجزيره عربستان را در پوشش نظام حكومتى اسلامى قرار داد. سرانجام در 63 سالگى پس از انجام مراسم حجةالوداع و معرفى حضرت على(ع) به جانشينى خويش در غديرخم، آثار بيمارى در آن حضرت هويدا شد و پس از تحمل چندين روز بيمارى روح ملكوتىاش به اعلى عليين پيوست و در جوار رحمت الهى قرار گرفت. در تاريخ رحلت پيامبراكرم(ص)ميان شيعه و اهلسنّت، اتفاق نظر نيست. زيرا تاريخنگاران و سيرهنويسان شيعه به پيروى از اهلبيت(ع)، تاريخ رحلت پيامبر(ص) را روز دوشنبه 28 صفر سال يازدهم هجرى قمرى دانستهاند، وليكن علماى اهلسنّت تاريخ آن را در ماه ربيعالاوّل ذكر كردهاند و در اين كه چه روزى از ربيعالاوّل بوده است، اختلاف دارند. برخى روز اوّل، برخى روز دوّم و برخى روز دوازدهم و عدهاى روز ديگرى از اين ماه را بيان كردند.(2) واقدى از جمله كسانى است كه رحلت آن حضرت را در روز دوشنبه دوازدهم ربيعالاوّل مىداند.(3) به هر تقدير، علّت وفات آن حضرت، تناول كردن غذاى مسمومى بود كه يك زن يهودى به نام "زينب" در جريان جنگ خيبر به آن حضرت خورانيده بود. پس از رحلت رسولخدا(ص) در حالى كه عدهاى از سران و سياستمداران مهاجر و انصار در سقيفه بنى ساعده گردآمده و درباره جانشينى آن حضرت به مجادله و منازعه پرداخته بودند، حضرت على(ع) به اتفاق برخى از عموزادگان خويش به غسل دادن و كفن كردن بدن مطهر پيامبر(ص) پرداخت. آن گاه بدن شريف آن حضرت به مدت دو روز جهت وداع واپسين امت و سوگوارى اهلبيت(ع) و نمازگزاردن اهالى مدينه بر بدن مطهر آن حضرت، با احترام ويژهاى نگهدارى شد و سپس در روز چهارشنبه، به خاك سپرده شد. اهلبيت(ع) و وابستگان آن حضرت و بزرگان صحابه درباره مكان تدفين بدن مطهر آن حضرت به گفتوگو پرداختند و هر كدام پيشنهاد خاصى ارائه كردند. حضرت على(ع) كه متكفل تجهيز بدن آن حضرت و از نزديكترين مردان به آن حضرت بود، فرمود: إنّ اللّه لم يقبض روح نبيّه إلّا فى أطهر البقاع و ينبغى أن يدفن حيث قبض؛(4) به درستى كه خداى سبحان، جان پيامبرى را نمىگيرد مگر در پاكيزهترين مكان، و سزاوار است در همان مكانى كه قبض روح شد، در همان جا دفن گردد. گفتار مستدل و روحنواز اميرمؤمنان على ابن أبى طالب(ع) مورد پسند همگان قرار گرفت و بدن مطهر رسول خدا(ص) را در همان مكانى كه جان به جان آفرينان تسليم كرده بود، دفن نمودند. طبرى، پيشنهاد دفن پيامبر(ص)را، در همان مكانى كه وفات يافت، به ابوبكر منتسب كرد و از او نقل كرد: ما قبض نبىٌّ إلّا يدفن حيث قبض؛ هيچ پيامبرى از دنيا نخواهد رفت، مگر اين كه در همان مكانى كه قبض روح شد دفن گردد.(5) هم اكنون مرقد مطهر آن حضرت در داخل مسجدالنبى(ص) قرار دارد و زيارتگاه مسلمانان و مشتاقان آن حضرت از سراسر عالم است. منابع: 1- اشاره به آيه 3، سوره مائده )اَلْيَومَ اَكْمَلْتُ دينَكُم وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإسْلامَ ديناً( 2- كشف الغمه (علي بن عيسي اربلي)، ج1، ص 26؛ منتهىالآمال (شيخ عباس قمي)، ج1، ص 100 و بحارالانوار (علامه مجلسي)، ج22، ص 528 و ص 514 3- المغازى (علي بن عيسي اربلي)، ج2، ص 1120 4- كشف الغمه، ج1، ص 26 5- تاريخ الطبرى، ج3، ص 213 |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:30 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
مورخان و سيرهنگاران درباره تاريخ رحلت پيامبر(ص)، اتفاق نظر ندارند. شيعيان به پيروى از اهلبيت(ع)، تاريخ رحلت را، 28 صفر دانسته ولى اهلسنت، آن را در ماه ربيعالاول ذكر كردهاند. همين ديدگاههاى تاريخى درباره آغاز خلافت ابوبكر بن ابى قحافه، به عنوان نخستين خليفه از خلفاى راشدين، نيز سارى و جارى است. ولى تمامى تاريخنگاران، اتفاق دارند بر اين كه در همان روزى كه رسولخدا(ص) رحلت نمود، ابوبكر به خلافت رسيد.(1) خلافت ابوبكر، نخستين سنگ بناى عملى و تفرقه مسلمانان در صدر اسلام است. زيرا خلافت وى، نه به وصايت پيامبر(ص) بود و نه به صورت انتخابات آزاد و دموكراتيك برگزار شد. بلكه نتيجه منازعه و مناظره گفتارى برخى از افراد دو گروه مهاجر و انصار بود كه در سقيفه بنى ساعده، در تجمع چند ده نفرى مسلمانان، بدون حضور بزرگان بنىهاشم كه نزديكترين افراد به رسول خدا(ص) بودند و بدون اطلاع بسيارى از سران صحابه كبار، با ترفندهاى چند تن از مهاجران، به اين مقام برگزيده شد و سپس با فضاسازى ويژه، از سايرين نيز به رضايت و يا با اجبار بيعت گرفتند. مخالفان خلافت ابوبكر، دو دسته از صاحب نفوذان مدينه و اصحاب رسول خدا(ص) بودند. دسته اول: آنانى كه شخصيت ابوبكر را به دلايلى براى اين مقام مناسب نمىدانستند. معروفترين شخصيتهاى اين دسته، افرادى چون سعد بن عباده، قيس بن سعد، ابوسفيان و بسيارى از طايفههاى انصار و گروهى از مهاجران بودند. دسته دوم: آنانى كه نه شخص ابوبكر، بلكه مخالف انتخاب خليفه بدون در نظر گرفتن وصايت بودند. اينها، معتقدان به امامت بودند كه اعتقاد داشتند بر اين كه خليفه، بايد از سوى پيامبر(ص) به وصايت تعيين شده باشد و به شواهد غيرقابل انكار، استناد مىكردند كه رسولخدا(ص) در واپسين ماههاى زندگى خود، در بازگشت از مراسم حجةالوداع، در سرزمين غديرخم، حضرت على بن ابى طالب(ع) را به اين مقام منصوب كرد و از حاجيان حاضر، براى آن حضرت، بيعت گرفت. بدين لحاظ، معتقد بودند كه خلافت، همانند امامت، از آن امام علىبنابىطالب(ع)است و هر فردى و يا شخصيتى كه به خواهد اين مقام را غصب كند، آن را مشروع ندانسته و با او مبارزه خواهند كرد. اين دسته از مسلمانان، پس از آگهى از بيعت گروهى از مسلمانان با ابوبكر، اعتراض كرده و با تجمع در خانه فاطمه زهرا(س) كه پايگاه اهلبيت عصمت و طهارت بود، خواهان بيعت با امام على(ع) شدند. بزرگانى از صحابه رسول خدا(ص)، چون سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، حذيفه، عباس، زبير و بسيارى از مهاجران و انصار و طايفه بنىهاشم از همين دسته بودند.(2) ولى اعتراض آنان، خليفه و گروه حمايتگر او را از كرده خويش باز نداشت. قدرت به دست گرفتگان، به جاى دلجويى از دختر رسول خدا(ص) و اميرمؤمنان على بن ابى طالب(ع) در رحلت پيامبر(ص) و غصب خلافت، با اين گونه اعتراضات مخالفان به شدت برخورد كرده و حتى بدون اجازه، وارد خانه دختر رسول خدا(ص) شدند و معترضان را مورد ضرب و شتم قرار داده و على(ع)را به اجبار و اكراه به مسجد بردند.(3) در اين ارتباط، فاطمه زهرا(س) نيز مورد ضرب و شتم ستمكارانه قرار گرفت و جنين او به نام محسن كه نزديك وضع حملش بود، سِقط شد و بر اثر همان صدمات، آن حضرت پس از هفتاد و پنج، يا نود و پنج روز از رحلت پيامبر(ص) به شهادت رسيد. منابع: 1- تاريخ اليعقوبى، ج2، ص 7 2- تاريخ الطبرى، ج 3، ص 202؛ الارشاد (شيخ مفيد)، ص 175 3- همان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:14 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
بيستم صفر روز اربعين شهادت امام حسين(ع) و يارانش است. اين روز، روز زيارت امام حسين(ع) است و براى آن، زيارتهاى ويژهاى از امامان معصوم(ع) نقل شده است. براى استفاده از اين زيارتها به كتب ادعيه، از جمله كتاب شريف مفاتيحالجنان شيخعباسقمى رجوع نماييد. در اين روز جابر بن عبدالله انصارى وارد كربلا گرديد و قبر مطهر امام حسين(ع) را زيارت كرد. او نخستين زايرى بود كه با معرفت، موفق به زيارت قبر آن حضرت گرديد. جابر بن عبدالله انصارى كه در هنگام شهادت امام حسين(ع)، به احتمال زياد در مدينه حضور داشت و از قيام و شهادت آن حضرت بىاطلاع بود، پس از آگاهى از جنايت سپاهيان يزيد و شهادت امام حسين(ع) و ياران وفادارش در كربلا، عازم كوفه گرديد تا از اين رويداد بزرگ، به خوبى آگاه شود. وى، پس از اطلاع كامل از نحوه شهادت و به دست آوردن نشانى محل شهادت امام حسين(ع)، عازم سرزمين كربلا گرديد و نخستين كسى بود كه توفيق زيارت قبر امام حسين(ع) را به دست آورد و پايهگذار سنت حسنه زيارت مرقد پيشواى شهيدان، حضرت امام حسين(ع) گرديد. در اين جا ماجراى زيارت جابر را از كتاب بشارةالمصطفى، به نقل از كتاب منتهىالآمال شيخعباسقمى بيان مىكنيم: عطيّة بن سعد بن جناده عوفى كوفى كه از روات اماميه است و اهلسنت در رجال، تصريح كردهاند به صدق او در حديث، گفت: ما بيرون رفتيم با جابر بن عبدالله انصارى به جهت زيارت قبر حضرت حسين عليهالسلام. پس زمانى كه به كربلا وارد شديم، جابر نزديك فرات رفت و غسل كرد، پس جامه را لنگ خود كرد و جامه ديگر را بر دوش افكند. پس گشود بستهاى را كه در آن سُعد بود و به پاشيد از آن بر بدن خود. پس به جانب قبر روان شد و گامى برنداشت مگر با ذكر خدا، تا نزديك قبر رسيد. مرا گفت تا دست مرا به قبر گذار. من دست وى را به قبر گذاشتم. چون دستش به قبر رسيد بىهوش بر روى قبر افتاد. پس آبى بر وى پاشيدم تا به هوش آمد و سه بار گفت: يا حسين! پس گفت: حَبيبٌ لا يُجيبُ حَبيبَهُ؛ آيا دوست، جواب نمىدهد دوست خود را؟ پس گفت: كجا توانى جواب دهى و حال آن كه در گذشته از جاى خود رگهاى گردن تو و آويخته شده بر پشت و شانه تو، و جدايى افتاده بين سر و تن تو. پس شهادت مىدهم كه تو مىباشى فرزند خيرالنّبيين و پسر سيّد المؤمنين و فرزند همسوگند تقوى و سليل هدى و خامس اصحاب كساء و پسر سيّد النقباء و فرزند فاطمه سيّده زنها، و چگونه چنين نباشى و حال آن كه پرورش داده تو را پنجه سيّد المرسلين و پروريده شدى در كنار متقين و شير خوردى از پستان ايمان و بريده شدى از شير با سلام و پاكيزه بودى در حيات و ممات. همانا دلهاى مؤمنين خوش نيست به جهت فراق تو و حال آن كه شكى ندارد در نيكويى حال تو. پس بر تو باد سلام خدا و خشنودى او. و همانا شهادت مىدهم كه تو گذشتى بر آن چه گذشت بر آن برادر تو يحيى بن زكريّا. پس جابر برگردانيد چشم خود را بر دور قبر و شهدا را سلام كرد، بدين طريق: اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ اَيَّتُهَا الْاَرْواحُ الَّتى حَلَّتْ بِفِناءِ قَبْرِ الْحُسَينِ عَلَيه السَّلامُ وَ اَناخَتْ بِرَحْلِهِ، اَشْهَدُ اَنَّكُمُ اَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكوةَ وَ اَمَرْتُمْ بِالمَعْروُفِ وَ نَهَيْتُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ جاهَدْتُمُ الْمُلْحِدينَ وَ عَبَدْتُمُ اللّهَ حَتّى آتيكُمُ الْيَقينُ. پس گفت: سوگند به آن كه برانگيخت محمد (صلّى الله عليه و آله) را به نبوت حقه كه ما شركت ]داريم [شما را در آن چه داخل شديد در آن. عطيّه گفت: به جابر گفتم: چگونه ما با ايشان شركت كرديم و حال آن كه فرود نيامديم ما وادىاى را، و بالا نرفتيم كوهى را و شمشيرى نزديم؟ و اما اين گروه، پس جدايى افتاده مابين سر و بدنشان، و اولادشان يتيم و زنانشان بيوه گشتهاند. جابر گفت: اى عطيه! شنيدم از حبيب خود رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) كه مىفرمود: هر كه دوست دارد گروهى را، با ايشان محشور شود و هر كه دوست داشته باشد عمل قومى را، شريك شود در عمل ايشان. پس قسم به خداوندى كه محمد (صلى اللّه عليه و آله) را براستى برانگيخته كه نيّت من و اصحابم بر آن چيزى است كه گذشته بر او حضرت حسين (عليه السلام) و ياورانش.1)) به اين ترتيب، جابر بن عبدالله انصارى نه تنها خود موفق به زيارت ابا عبدالله الحسين(ع) گرديد، بلكه با رفتار و گفتار خود، زيارت امام حسين(ع) و ساير شهيدان كربلا را در ميان دوستداران اهلبيت(ع) رواج داد. منابع: 1- نك: منتهي الآمال (شيخ عباس قمي)، ج1، ص 444 و وقايع الايام (شيخ عباس قمي)، ص 194 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:49 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
۱- عمليات والفجر 9 با رمز يا الله، يا الله، يا الله در پنجم اسفند ماه سال 1364 آغاز شد. اين عمليات برق آسا به منظور تسلط بر ارتفاعات راهروي شمال شرقي سليمانيه اجرا شد و قواي اسلام تا حدود سي كيلومتري سليمانيه پيشروي كردند و چندين شهرك و روستاي سليمانيه عراق را آزاد كردند. در پي اين پيروزي، نيروهاي بعثي عراق از ارتفاعات شمال شرقي سليمانيه عفب نشيني كردند و عده اي از آنان به اسارت قواي اسلام در آمد. 2- عمليات نامنظم ظفر 6 را نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در 5 اسفند ماه سال 1366 شرق استان كركوك با موفقيّت اجرا كرد. در اين عمليات ارتفاعات مهمي از منطقه عمومي سنگاو آزاد شد و بسياري از تاسيسات دشمن منهدم گرديد. گفتني است كه در اين عمليات معارضان عراقي دلاور مردان قرارگاه رمضان را ياري كردند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:50 توسط مجید غفوری
|
|
||