|
|
|
|
|
پس از آن كه اميرالمؤمنين علىبنابىطالب(ع) در جنگ صفين، با اصرار و درخواست بسيارى از فرماندهان و سپاهيان خود، حكميت را با اكراه پذيرفت و جنگ ميان سپاهيان خود و سپاهيان معاويه را به پايان آورد، گروهى از لشكريان آن حضرت، به پذيرش حكميت اعتراض كرده و آن را اقدامى غيرمشروع و اهانتآميز براى خود به حساب آوردند.(1) حضرت على(ع) در پاسخ آنان فرمود: من از آغاز، نيرنگهاى معاويه و عمرو بن عاص را مىدانستم و بالا بردن قرآنها را بر روى نيزهها، جز فريب، چيز ديگرى نمىديدم. ولى شما فريفته نيرنگهاى آنان شديد و بر روى من شمشير كشيده و گفتيد: يا على! يا دستور آتشبس و خاتمه جنگ را بده و يا با تو مىجنگيم و تو را همانند عثمان مقتول، به قتل مىآوريم! حال كه با اصرار شما، حكميت را پذيرفتيم و به آن رضايت داديم، نمىتوانيم بىجهت برگرديم و نقض عهد كنيم. آيا نشنيدهايد كه خداوند سبحان در قرآن مجيد مىفرمايد: وَ اَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ اِذا عاهَدتُمْ وَ لاتَنْقُضُوا الأيمانَ بَعْدَ تَوْكيدِها وَ قَدجَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَيْكُم كَفيلاً، إنّ اللّهَ يَعْلَمُ ما تَفعَلُونَ.(2) از آن پس، آنان راه خود را از حضرت على(ع) جدا كردند و حضرت على(ع) نيز از آنان تبرى نمود. هنگامى كه حضرت على(ع) پس از پايان جنگ صفين، در ربيعالاوّل سال 37 قمرى به كوفه بازگشت، اين دسته از معترضان كه به خوارج معروف شدند، از ورود به كوفه خوددارى كرده و به "حرورا" در ناحيه كوفه رفتند و در آن جا متمركز شدند. ساير همفكران آنان و كسانى كه از حكومت عدلپرور امام على(ع) ناراضى بودند، به آنان پيوستند. همگان، منتظر اعلام نتيجه حكميت ماندند. خوارج در اين مدت، اقدام به خلافكارىهاى زيادى نمودند و مرتكب جناياتى گرديدند. از جمله چند تن از مؤمنان و هواداران حضرت على(ع) مانند عبدالله بن خبّاب و همسرش و عدى بن حارث را ناجوانمردانه به شهادت رسانيدند. تا اين كه حَكَمَيْن سپاه عراق و سپاه شام در اجتماع بزرگان دو طرف، اعلام نتيجه كرده و با خيانت ابوموسى اشعرى و نيرنگهاى عمرو بن عاص، حكميت به سود معاوية بن ابى سفيان به پايان رسيد. اين أمر، آتش اختلافهاى داخلى و آتشافروزىهاى خوارج و منافقان را شعلهورتر كرد. منافقان كه ضديت خود با امام على(ع) را شدت بخشيده بودند، از حرورا خارج شده و به منطقهاى به نام "نهروان" رفته و در آن جا، همه منافقان و دشمنان آن حضرت را گردآورده و اعلان جنگ نمودند. حضرت على(ع) كه هميشه از خونريزى ميان مسلمانان گريزان بود، تلاش زيادى به عمل آورد كه بار ديگر، آتش جنگ شعلهورتر نگردد. به همين جهت برخى از ياران اهل سخن و بيان خود، مانند عبدالله بن عباس و صعصعة بن صوحان را به نزد آنان فرستاد، تا با آنان به تفصيل گفتوگو كنند. ولى از اين راه نيز نتيجه مطلوبى به دست نيامد. منافقان، براى امام على(ع) مزاحمتهاى زيادى به عمل آورده و هر روز مرتكب جنايت ديگرى مىشدند كه صحنه را بر آن حضرت، تنگ كرده و آن حضرت را ناچار به مقابله نمودند. آن حضرت اعلام بسيج عمومى كرد و با فراهم آورى لشكرى توانمند به سوى نهروان حركت كرد. امام على(ع) در آغاز، از آنان درخواست كرد كه قاتلان عدى بن حارث، عبدالله بن خبّاب و همسرش را به آن حضرت تحويل داده، تا به كيفر جنايات خود برسند. ولى خوارج از تحويل قاتلان و جنايتكاران امتناع كرده و در پاسخ آن حضرت گفتند: همه ما قاتل آنان هستيم! امام على(ع) خود، با آنان چندين بار گفتوگو كرد و سرآخر در ميدان نهروان، ضمن خطبهاى با آنان اتمام حجت كرد و آنان را از آتشافروزى و خونريزى بىحاصل مسلمانان برحذر نمود. هنگامى كه سخنان آن حضرت به پايان آمد، شيون و صداى گريه و ناله تعداد زيادى از منافقان برخاست و از آن حضرت عذرخواهى كرده و توبه نمودند و سپاه نفاقپيشه نهروان را ترك كرده و به آن حضرت پيوستند. حضرت على(ع) به آنان امان داد و آنان را به شهرهاى خود بازگردانيد. از تعداد دوازدههزار نفر از منافقان كه آماده نبرد بودند، حدود هشت هزار نفر، پس از سخنان حضرت على(ع) اظهار ندامت و پشيمانى نمودند و به آن حضرت پيوستند. ولى چهارهزار نفر ديگر بر لجاجت و جهالت خود ادامه داده و آماده نبرد شدند و با شمشيرهاى كشيده به سوى ياران حضرت على(ع) حمله آوردند. امام على(ع) در اين نبرد، فرماندهى بخش ميمنه سپاه خويش را بر عهده حجر بن عدى كندى، فرماندهى بخش ميسره را بر عهده شبث بن ربعى، فرماندهى سوارهنظام را بر عهده خالد بن زيد انصارى، فرماندهى پيادهنظام را بر عهده ابوقتاده انصارى و فرماندهى رزمندگان اهل مدينه را (كه هفتصد يا هشتصد نفر بودند) بر عهده قيس بن سعد انصارى گذاشت و خود فرماندهى باقى رزمندگان را در قلب سپاه بر عهده گرفت. آن حضرت به ياران خود فرمان داد كه آغاز حمله نكنند و منتظر هجوم دشمن باشند. ولى سران خوارج كه وضعيت را به زيان خود مىديدند و دوسوم نيروهايشان به امام على(ع) پيوسته و ضربت مهلك روانى بر آنان وارد شده بود، تحمل را از كف داده و دستور حمله را صادر كردند. شعلههاى جنگ بار ديگر در روز نهم ماه صفرالمظفّر سال 38 هجرى قمرى برافروخته شد و ياران حضرت على(ع) و دشمنان آن حضرت به نبردى بىامان پرداختند.(3) نيروهاى خوارج، در مقابل سپاهيان حضرت على(ع) پس از ساعتى نبرد تن به تن، توان خويش را از دست داده و به شكست قاطع و شكنندهاى مبتلا گرديدند. به طورى كه تمامى جنگافروزان خوارج، در اين صحنه بىامان به هلاكت رسيدند و تنها نُه نفر از آنان، از ميدان نبرد گريخته و جان سالم به در بردند. هم چنين چهارصد نفر از آنان به شدت زخمى شدند. حضرت على(ع) از كشتن آنان منع كرد و آنان را به خانواده و عشيرههاى آنان بازگردانيد. برخى از آتشافروزان خوارج كه در اين نبرد به هلاكت رسيدند، عبارتند از: عبدالله بن وهب راسبى (رهبر خوارج)، حرقوص بن زهير سعدى (از فرماندهان خوارج)، عبدالله بن شجره سلمى (فرمانده بخش ميمنه سپاه خوارج)، زيد بن حصين طايى، أخنس طايى (از دلاوران خوارج)، مالك بن وضّاح، زيد بن عدى (فرزند عدى بن حاتم)، جواد بن بدر، يزيد بن عاصم محاربى و چهارتن از برادرانش و حمزة بن سنان اسدى . اما آن نُه نفرى كه جان سالم به در بردند، دو نفر به سرزمين سجستان، دو نفر به سرزمين عمّان، دو نفر به يمن، دو نفر به سرزمين جزيره ( ميان دجله و فرات، در شمالغربى عراق) و يك نفر به تلموزن، گريختند و در همانجاها ساكن گرديدند. اسامى برخى از افرادى كه در آغاز، شيوه خارجىگرى پيشه كرده و سپس با نصيحتهاى حضرت على(ع) و ياران آن حضرت، پشيمان شده و سپاه خوارج را ترك كردند، عبارت است از: شبث بن ربعى، معقل بن قيس، مِسعَر بن فدكى و ابنكواء. اما از ياران حضرت على(ع) تنها نُه نفر در اين جنگ به شهادت رسيدند كه اسامى برخى از آنان عبارت است از: عروة بن أناف، صلت بن قتاده، يزيد بن نويره، روبية بن وبر بجلى، سعد بن خالد، عبدالله بن حماد و فياض بن خليل ازدى. حضرت على(ع) پس از پيروزى بر منافقان و شكست قاطع خوارج، به تسليمشدگان امان داد و با ظفرمندى به كوفه برگشت.(4) منابع: 1. أنساب الاشراف (بلاذري)، ص 243 2. سوره نحل(16(، آيه 91 3. أنسابالاشراف، ص 282 4. نك: أنساب الاشراف، صص 243 و 260؛ وقعة صفين (نصر بن مزاحم)، ص 512، كشف الغمه (علي بن عيسي اربلي)، ج1، ص 363 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 14:36 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
امام موسىكاظم(ع) در هفتم صفر سال 128 هجرى قمرى در أبوا (محلى ميان مكه و مدينه) ديده به جهان گشود و با نور خود جهان هستى را روشن كرد. پدرش امام جعفرصادق(ع) امام ششم شيعيان، و مادرش حميدهبربريه، معروف به حميدهمصفاة است. امام موسى بن جعفر(ع) ملقب به كاظم، صابر، صالح، امين و عبدصالح است و كنيه شريف او، ابوابراهيم، ابوالحسن و ابوعلى است كه در ميان محدثان به ابوالحسن اوّل معروف است.(1) امام كاظم(ع) در مكتب علمى و معنوى پدرش امام جعفر صادق(ع) پرورش يافت و در ميان علويان كه نخبگان امت اسلام و پاكترين ريشههاى انسانى بودند، به بزرگى و شرافت نايل آمد. به طورى كه پس از شهادت پدرش امام جعفر صادق(ع) در شوال 148 قمرى، به مقام عظماى ولايت و امامت رسيد و اكثر ياران و اصحاب پدرش به امامتش اقرار و اعتراف كردند. امام كاظم(ع) در عصر حكومت مروان بن محمد اموى (معروف به مروان حمار) كه آخرين خليفه امويان بود، به دنيا آمد و در مدت عمر شريف خويش، علاوه بر حكومت مروان بن محمد اموى، حكومت ستمگرانه پنج تن از عباسيان (يعنى: سفاح، منصور، مهدى، هادى و هارون) را تحمل كرد. آن حضرت چند بار در عصر مهدى، هادى و هارون از مدينه به بغداد فراخوانده شد و مورد آزار و شكنجههاى حكومتى قرارگرفت. امام موسىكاظم(ع) در 20 سالگى به امامت رسيد. مدت امامت آن حضرت، 35 سال بود و امامت آن حضرت مصادف بود با خلافت و حكومتهاى پىدرپى منصور، مهدى، هادى و هارونالرشيد. آن حضرت جمعاً به مدت 14 سال، به روايتى 7 سال و به روايت ديگر 4 سال از عمر شريف خود را در زندانهاى عباسيان گذرانيد. سرانجام در 55 سالگى، در بيست و پنجم رجب سال 183 قمرى در زندان سندى بن شاهك در بغداد، به دستور هارون مسموم گرديد و بر أثر اين مسموميت به شهادت نايل آمد. بدن شريف آن حضرت را پس از شهادت، از زندان بيرون آورده و در مقابر قريش در حوالى بغداد، كه هم اكنون معروف به كاظمين است، دفن نمودند.(2) منابع: 1. بحارالانوار (علامه مجلسي)، ج48، ص 1؛ زندگانى چهارده معصوم (ع) ترجمه اعلامالورى، ص 401 و الارشاد (شيخ مفيد)، ص 559 2. همان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:32 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
حضرت رقيه(س) بنا به روايات دختر حضرت علي اكبر(ع) و يا اباعبدالله الحسين(ع)، سه يا چهار سال پيش از واقعه كربلا (ميان سالهاى 57 و 58 هجرى قمرى) در مدينه منوره ديده به جهان گشود. نام مادرش در منابع تاريخى به درستى بيان نشده است. گويا مادرش "ام ولد" امام حسين(ع) بوده است. به هر تقدير، هنگامى كه امام حسين(ع) از مدينه منوره هجرت كرد و به سوى مكه معظمه و از آن جا به كربلا روان گرديد، اين دختر چهارساله نيز بسان ساير فرزندان آن حضرت، در اين سفر بزرگ حضور داشت و تمام رنجها و سختىهاى ايام هجرت و دورى از وطن و ناملايمات زندگى را تحمل كرد. وى پس از شهادت امام حسين(ع) به همراه ساير بازماندگان واقعه كربلا، به اسارت سپاه يزيد درآمد و از كربلا به كوفه و از كوفه به شام برده شد. پس از چند روز اقامت در شام و مشاهده سنگدلىهاى يزيد و يزيديان و تحمل سختترين ايام اسارت، در دمشق وفات يافت. از اين كه وفاتش در ماه صفر سال 61 هجرى قمرى واقع شده است، ترديدى در آن نيست. ولى در اين كه چه روزى از ماه صفر بوده است، اطلاع دقيقى به دست نيامده است. تنها برخى از تقويمهاى رايج، پنجم صفر را روز وفات آن حضرت بيان كردهاند. در اين جا مناسب است آن چه را كه مرحوم شيخ عباس قمى(ره) در منتهىالآمال از كتاب "كاملبهايى" درباره اين دختر خردسال امام حسين(ع) نقل كرده است، بيان كنيم: زنان خاندان نبوت در حالت اسيرى، حال مردانى كه در كربلا شهيد شده بودند، بر پسران خود و دختران ايشان پوشيده مىداشتند و هر كودكى را وعده مىدادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است بازمىآيد، تا ايشان را به خانه يزيد آوردند. دختركى بود چهارساله، شبى از خواب بيدار شد و گفت: پدر من حسين(ع) كجاست؟ اين ساعت او را به خواب ديدم. سخت پريشان بود. زنان و كودكان جمله در گريه افتادند و فغان از ايشان برخاست. يزيد خفته بود، از خواب بيدار شد و حال تفحص كرد. خبر بردند كه حال چنين است. آن لعين در حال گفت كه بروند و سر پدر را بياورند و در كنار او نهند. پس آن سر مقدس را بياوردند و در كنار آن دختر چهار ساله نهادند. پرسيد اين چيست؟ گفتند: سر پدر توست! آن دختر بترسيد و فرياد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسليم كرد.(1) معروف است كه حضرت رقيه در خرابه شام از دنيا رفت. مزار اين حضرت در حال حاضر در يك بازارچه قديمى دمشق كمى دور از مسجد اموى قرارگرفته است و عاشقان حرم حسينى به زيارتش مىشتابند.(2) منابع: 1. منتهىالآمال (شيخ عباس قمي)، ج1، ص 437 2. شام سرزمين خاطرهها (مهدي پيشوايي)، ص 109 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 8:49 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
امام محمدباقر(ع)، امام پنجم شيعيان بنا به روايتى در سوم صفر سال 57 در مدينه منوره ديده به جهان گشود.(1) ولى اين تاريخ، مورد اتفاق تاريخنگاران و سيرهنويسان نيست. زيرا برخى از آنان، ميلاد با سعادت محمدباقر(ع) را اول ماه رجب سال 57 هجرى قمرى مىدانند.(2) بيشتر مورخان گفتهاند كه سال تولدش 57 قمرى بوده است. بنابراين وى چهار سال پيش از واقعه كربلا به دنيا آمد و همراه پدر بزرگوارش در اين واقعه جانسوز حضور داشت. پدرش امام على بن الحسين(ع)، معروف به سجاد و زينالعابدين، و مادرش فاطمه بنت الحسن المجتبى(ع)، معروف به امّالحسن و امّعبدالله مىباشند. چون نَسَب شريف امام محمد باقر(ع)، هم از پدر و هم از مادر به امام اميرالمؤمنين(ع) و فاطمه زهرا(س) مىرسد، به ايشان علوى بين علويين و فاطمى بين فاطميين گفته مىشود. امام محمد بن على(ع)، مكنّى به ابوجعفر و ملقب به باقرالعلم و باقرالعلوم مىباشد. اين امام همام پس از شهادت پدر ارجمندش امام زينالعابدين(ع) در سال 95 قمرى، به مقام عظماى ولايت و امامت شيعيان نايل شد و پيروان اهلبيت(ع) را در آن درياى مواج سياسى و نظامى عصر خويش و هرجومرجهاى آخر حكومت امويان، به نيكى هدايت و رهبرى كرد. با اين كه ميان رحلت پيامبر(ص) و تولد امام محمدباقر(ع) به مدت 47 سال فاصله بود، در عين حال آن حضرت، سلام گرم و دلنشين پيامبر(ص) را از سوى جابر بن عبدالله انصارى دريافت كرد. جابر بن عبدالله كه يكى از ياران رسول خدا(ص) و از محبان اهلبيت(ع) بود، در سنين كودكى و نوجوانى امام محمد باقر(ع)، وى را در آغوش گرفت و سلام پيامبر(ص) را به وى ابلاغ كرد. امام محمد باقر(ع) از آغاز زندگى تا شهادت خويش با 11 تن از خلفا معاصر بود كه همه آنان، جز يكى از طايفه خبيثه بنىاميه بودند. سرانجام اين امام همام در هفتم ذىالحجه، و به روايتى در ربيعالاول سال 114 قمرى در 57 سالگى به وسيله زهرى كه ابراهيم بن وليد بن عبدالملك، در ايام خلافت هشام بن عبدالملك، به آن حضرت خورانيده بود، به شهادت رسيد و در قبرستان بقيع، در كنار پدرش امام زينالعابدين(ع) و جدّ مادرىاش امام حسنمجتبى(ع) به خاك سپرده شد.(3) منابع: 1. بحارالأنوار (علامه مجلسي)، ج46، ص 217؛ كشف الغّمه (علي بن عيسي اربلي)، ج2، ص 318 و منتهىالآمال (شيخ عباس قمي)، ج2، ص 86 2. زندگانى چهارده معصوم ع (ترجمه اعلامالورى)، ص 368 و منتهىالآمال، ج2، ص 86 3. الارشاد (شيخ مفيد)، ص 507؛ كشفالغمه، ج2، ص 318؛ زندگانى چهارده معصوم (ترجمه اعلامالورى)، ص 368 و منتهىالآمال، ج2، ص86 |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:44 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
انقلاب اصيل ماجلوه اي از نهضت پر عظمت حضرت رسول ا... (ص ) است «امام خمینی (ره)» 22 بهمن 1357بهمن پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی (ره) و فریادهای خروشان الله اکبر مردم بپاخاسته ایران. در این روز مردم مسلمان و مبارز ایران ضمن پس از یک سلسله زد و خوردهای شدید خیابانی، ارتش شاهنشاهی را به زانو درآوردند. در پی این رویداد بزرگ تاریخی مردم رها شده از بند ستم، سقوط دیکتاتوری و نظام شاهنشاهی 2500 ساله را جشن گرفتند. در این روز بسیاری از نقاط مهم و حساس کشور از جمله مرکز تسلیحات ارتش و نخست وزیری و ژآندارمری و شهربانی و سازمان رادیو و تلویزیون به تصرف نیروهای انقلابی در آمد. همزمان با تسخیر ساختمان شهربانی کل کشور و زندانهای کمیته مشترک و قصر به دست مردم تهران، رادیو و تلویزیون نیر به دست مردم افتاد و پیروزی انقلاب اسلامی ایران، به رهبری امام خمینی، و پایان بیش از 2500 سال نظام سلطنتی در ایران اعلام شد؛ همچنین کلانتریها و پاسگاهها و قرارگاههای پلیس به دست مردم مسلمان ایران تسخیر گشت. تشکیل جلسه شورای عالی ارتش، با شرکت 27 تن از امرا و فرماندهان ارتش، از ساعت 30 : 10 که به اعلام بیطرفی ارتش و دستور بازگشت نظامیان به یگانهای نظامی انجامید.دستگیری بلند پایگان پهلوی و سران ارتش و فرستادن آنان به مدرسه رفاه. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:8 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
پس از آن كه امام حسين(ع) و ياران باوفايش در دشت سوزان كربلا به دست لشكريان حرمتشكن و سفاك عمر بن سعد در روز عاشوراى سال 61 قمرى به شهادت رسيدند، بازماندگان آنان، از جمله امام زينالعابدين(ع)كه در شدت بيمارى به سر مىبرد و ساير فرزندان، همسران، خواهران و مادران شهيدان كربلا، به اسارت سپاه عمر بن سعد درآمده و در روز يازدهم محرم، آنان را از كربلا به كوفه منتقل نمودند. عبيدالله بن زياد كه استاندار كوفه و بصره و عامل يزيد بن معاويه در عراق و فتنهگر اصلى واقعه كربلا و از دشمنان سخت اهلبيت(ع) بود، دستور داد كه اسيران را با همان حالت اسارت و در پوشش نامناسب و تحقيرآميز وارد مجلس او نموده و از اينراه بر آنان و بر همگان فخر و بالندگى نمايد. پس از چند روز اقامت اسيران در كوفه، آنان را روانه شام نمودند تا در مجلس يزيد بن معاويه (دومين حاكم اموى) حاضر سازند. عبيدالله بن زياد پيش از حركت اسيران، فرمان داد سرهاى شهيدان كربلا را بالاى نيزه كرده و به سرپرستى زحر بن قيس به شام ارسال كنند و پس از آن، اسيران را بر كجاوههايى سوار كرده و به حالت اسيرى روانه شام كرد. وى دستور داد امام زينالعابدين(ع) را با غُل جامعه در بند كرده و دستهايش را برگردنش به بندند. وى، محفّر بن ثعلبه عائذى را مأمور رساندن اسيران به شام نمود و افراد جنايتكارى چون شمر بن ذوالجوشن و خولى را نيز با او همراه كرد. گروه اسيرداران، در ميان راه به گروه حاملان سرهاى شهدا پيوسته و به اتفاق هم راه عراق تا شام را پيمودند.(1) منازل و ايستگاههاى ميان عراق و شام، زياد است و معروف به چهل منزل مىباشد. آنان در هنگام حركت به سوى شام از بسيارى از شهرها و روستاها عبور كردند و در بسيارى از اين مناطق، مردم به محض باخبر شدن از شهادت امام حسين(ع) و اسارت خانواده آن حضرت، سوگوارى مىكردند و بر قاتلان آن حضرت نفرين و لعنت مىنمودند. از اسيران و سرهاى شهدا در بين راه، كرامات فراوانى به ظهور رسيد و خاطرههاى زيادى از آنان در منابع اسلامى و مقاتل به ثبت رسيده است. به هر تقدير در روز اول ماه صفر سال 61 هجرى قمرى، اسيران و سرهاى شهيدان واقعه كربلا را وارد دمشق، مقر حكومت يزيد بن معاويه نمودند و اهالى اين شهر، اين روز را عيد اعلان كرده و به جشن و پايكوبى پرداختند.(2) روايت شده است: اسيران واقعه كربلا، همين كه به دمشق رسيده و خيل تماشاگران را ديدند، تلاش زيادى به عمل آورده تا خود را از تماشاگران بپوشانند. به همين جهت جناب امكلثوم(س) پيش از ورود به دمشق به شمر بن ذىالجوشن فرمود: مرا با تو حاجتى است. شمر گفت: حاجت تو چيست؟ امكلثوم(س) فرمود: اين شهر شام است. چون خواستيد ما را وارد شهر نماييد، از دروازهاى وارد كنيد كه حضور تماشاگران در آن كمتر باشد و سرهاى شهيدان را از ميان اسيران بيرون برده و جلوتر از آنان حركت دهيد تا مردم به تماشاى سرها پرداخته و به خاندان عصمت و طهارت كمتر نگاه كنند. شمر، كه جرثومه فساد و تباهى بود، برخلاف نظر امكلثوم(س)، سرهاى شهيدان را در ميان اسيران قرارداد و آنان را همزمان از دروازه ساعت كه شلوغترين ورودى دمشق بود، عبور داد. پس از ورود اسيران به دمشق، آنان را وارد مجلس يزيد نمودند. يزيد در آن جمع، متوجه امام سجاد(ع) شد كه در غل و زنجير بود و به وى گفت: اى پسر حسين! پدرت خويشاوندى مرا بريد و حق مرا زير پا گذاشت و با من درباره سلطنت به نزاع پرداخت، در نتيجه خدا با او چنين معاملهاى كرد كه اكنون مشاهده مىنمايى! امام زينالعابدين(ع) در پاسخ يزيد اين آيه را تلاوت كرد: ما اَصابَ مِن مُصيبَةٍ فِى الْأرْضِ وَ لا في اَنفُسِكُمْ اِلَّا في كِتابٍ مِن قَبْلِ اَنْ نَبْرَاَها. (3) يعنى هيچ بلا و ناگوارى در روى زمين و در جانهايتان به شما نمىرسد مگر آن كه پيش از اين ما آن را در كتاب مقدرات ثبت كرديم، همانا اين كار براى خدا آسان است. در آن مدتى كه اسيران در شام اقامت داشتند، رويدادهاى گوناگونى براى آنان به وقوع پيوست كه از همه مهمتر درگذشت دختر خردسال امام حسين(ع) در خرابه شام، مناظره حضرت زينب(س) و ديگر افراد خانواده امام حسين(ع) با يزيد و خطبه به يادماندنى امام سجاد(ع) در حضور يزيد، درباريان و اهالى دمشق در مسجد اموى بود. اينگونه افشاگرىها و مبارزههاى پنهان و آشكار اهلبيت(ع) در حالت اسيرى در شام، يزيد را در نزد مسلمانان، بىمقدار و بىاعتبار كرد و پس از مدتى، وضعيت شام را بر ضد يزيد و به هوادارى از امام حسين(ع) تغييرداد. يزيد، ناچار شد كه اعتراف به جرم و جنايت خود و سپاهيان و عاملان جنايت پيشه خود كرده و از امام زينالعابدين(ع) عذرخواهى نمايد و پس از مدتى آنان را آزاد و با احترام و عزت به مدينه منوره عودت دهد.(4) منابع: 1. الارشاد (شيخ مفيد)، ص 475 2. منتهىالآمال (شيخ عباس قمي)، ج1، ص423 3. سوره حديد (57(، آيه 22 4. نك: الارشاد، ص 475؛ منتهىالآمال، ج1، ص 423؛ زندگانى چهارده معصوم (ع) ترجمه اعلامالورى(ص 353 و لهوف سيّد بن طاووس، ص191 |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:23 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
از هنگامي كه رسول خدا(ص) از مكه معظمه به مدينه منوره هجرت كرد و با هجرت سرنوشت ساز خود حيات تازه اي به دين اسلام و مسلمانان بخشيد، آن حضرت دستور داد كه هجرت را مبدأ تاريخ اسلام قرار دهند. بدين گونه كه تاريخ اسلام را با ماه قمري تعيين مي نمودند و مي گفتند: نخستين ماه هجرت، دوّمين ماه هجرت، سوّمين ماه هجرت و هيمن طور بقيه ماه ها. اين روال تا عصر خلافت عمر بن خطاب ادامه داشت و در زمان وي به عنوان تاريخ رسمي اسلام، تدوين و ابلاغ گرديد.(1) در عصر خليفه دوم برخي از استانداران ايالت هاي اسلامي و بعضي از دور انديشان مدينه منوره، لزوم انتخاب تاريخ ويژه اي براي مسلمانان (به صورت سالانه) را بارها به اطلاع خليفه رسانيده و وي را متوجه اين أمر مهم نمودند. عمر بن خطاب تصميم گرفت براي مسلمانان تاريخ ويژه اي تدوين نمايد. بدين لحاظ تعدادي از صاحب نظران مهاجر و انصار را گرد آورد و با آنان در اين باره به گفت و گو نشست. در آن جمع، برخي سال تولد پيامبر اكرم(ص)، برخي سال بعثت آن حضرت و برخي سال رحلت آن حضرت را به عنوان مبدأ تاريخ اسلام پيشنهاد كردند. هم چنين برخي از ديگر انديشان، تاريخ رومي (ميلادي) و عده اي از آنان، تاريخ فارس (فُرس قديم) را يادآوري كردند. اما امير مؤمنان علي بن ابي طالب(ع) نيز كه در آن نشست حضور داشت، پيشنهاد كرد: به خاطر اهميت هجرت پيامبر اسلام(ص) از مكه به مدينه، آن را مبدأ تاريخ اسلام قرار دهند. عده اي از حاضران، از جمله خليفه وقت، پيشنهاد امير مؤمنان(ع) را اصلح دانسته و همان را تأييد نمودند و عمر بن خطاب دستور داد كه از آن پس هجرت پيامبر(ص)، مبدأ تاريخ اسلامي قرار گيرد. آن گاه، درباره ابتداي سال قمري كه از چه ماهي از ماه هاي عرب آغاز گردد، گفت و گو شد و در اين باره نيز پيشنهادهاي متعددي ارائه گرديد. سرانجام عمر بن خطاب به پيشنهاد عثمان بن عفان كه معتقد بود اول محرم را، نخستين روز سال بدانند، ترتيب اثر داد و فرمان داد كه ماه محرم، نخستين ماه سال هجري قمري باشد.(2) با اين حساب، هجرت پيامبر(ص) در آغاز سومين ماه سال اول هجري قمري واقع گرديده است. منابع: 1- تاريخ الطبري (جرير طبري)، ج2، ص 388 2- تاريخ دمشق (ابن عساكر)، ج1، ص 37 |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 7:26 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
آغاز غزوه كُدر - سال 61 هجري قمري به پيامبر اسلام(ص) خبر داده شد كه گروهي از قبيله "غطفان" و "بني سُليم" در مكاني به نام "قرارة الكُدر" گرد آمده و آماده نبرد با مسلمانان گرديدند. آن حضرت براي خاموش كردن شعله هاي فتنه و فساد، مسلمانان را بسيج و خود فرماندهي آنان را بر عهده گرفت و به سوي قرارة الكدر حركت كرد. قرارة الكدر، كه غزوه كُدر از آن نام گرفت، نام آبي است در ناحيه معدن، پس از سدّ معونه، كه تا مدينه منوّره هشت چاپار فاصله داشت. پيامبر(ص) در اين سفر جهادي، عبدالله بن مكتوم و به روايتي سباع بن عرفطه غفاري را جانشين خود در مدينه نمود و خود در رأس سپاهي به استعداد دويست رزمنده عازم قرارة الكدر شد. پس از ورود پيامبر(ص) به قرارة الكدر، متوجه شد كه دشمنان اسلام از ترس مسلمانان از آن جا گريخته اند، ولي نشانه هاي شتران و آبشخور آن ها باقي است. پيامبر(ص)، ياران خود را به فراز كوه ها و اطراف آن منطقه براي يافتن نيروهاي دشمن فرستاد، ولي سپاهيان مسلمان به كسي دست نيافتند. تنها به شباناني برخوردند كه شتران قبايل بني سليم و غطفان را در آن نواحي مي چرانيدند. مسلمانان، آنان را اسير و چهارپايانشان را به غنيمت گرفتند. در ميان شبان هاي اسير، نوجواني بود به نام "يسار" كه در تقسيم غنايم جنگي، نصيب پيامبر اسلام(ص) گرديد. پيامبر(ص) پس از مدتي وي را آزاد كرد و از آن زمان به بعد، به خاطر برخورداري از مكتب رهايي بخش اسلام و درس آموزي از اخلاق و صفات ملكوتي رسول خدا(ص)، به يكي از ياران نزديك پيامبر(ص) تبديل شد. به هر حال، پيامبر(ص) و مسلمانان همراه وي، بدون هيچ گونه درگيري با دشمنان، به همراه غنايم جنگي به مدينه مراجعت كردند.(1) منابع: 1- الغمازي (واقدي)، ج1، ص 182؛ تاريخ ابن خلدون، ج1، ص 414؛ فروغ ابديت (جعفر سبحاني)، ج1، ص 533 وقوع غزوه خيبر - سال هفتم هجري قمري خيبر، منطقه اي است وسيع و حاصل خيز در 32 فرسنگي شمال مدينه منوره و در عصر رسول خدا(ص) اين ناحيه در اختيار يهوديان قرار داشت و تعداد جمعيت آنان در حدود 000،20 نفر تخمين زده مي شد كه از ميان آنان، دو هزار نفر جنگ آور و مبارز بوده و مردان دلاور و رزمجويي چون "مرحب خيبري" در ميان آنان به چشم مي خوردند. يهوديان خيبر با پناه دادن به يهوديان فتنه جوي مدينه و همكاري و همدستي با ساير دشمنان اسلام، خطري براي مسلمانان بودند. بدين جهت، پيامبر اكرم(ص) پس از بازگشت از سفر حديبيه و انعقاد صلح با مشركان قريش و كسب اطمينان از سوي آن ها، متوجه يهوديان ساكن خيبر گرديد و با هزار و چهارصد و به روايتي با هزار و ششصد رزمنده مسلمان عازم خيبر شد و پرچم سپاه اسلام را به دست تواناي "امير مؤمنان علي بن ابي طالب(ع)" سپرد و "سباع بن عرفطه غفاري" و به روايتي "غيله ليثي" را جانشين خويش در مدينه نمود. اما هنگامي كه به ناحيه خيبر وارد شد، با دژهاي استوار و محكمي چون: ناعم، قموص، كتيبه، نسطاة، شق، وطيح و سلالم روبرو گرديد. يهوديان براي حفاظت و كنترل خارج دژها، در كنار هر دژي، برج مراقبت ساخته و با گماشتن نگهباناني در آن، جريان خارج دژ را به داخل گزارش مي كردند. ساختمان برج ها و دژها طوري ساخته شده بود، كه ساكنان آن بر بيرون قلعه، تسلط كامل داشتند و با ايجاد منجنيق و ابزارهاي ديگر مي توانستند مهاجمان را سنگباران كنند. برخي از دژها در تهاجم هاي آغازين سپاه اسلام گشوده شدند ولي برخي ديگر به سبب وجود مدافعان دلير و استحكام دژها، نفوذ ناپذير بودند و مدتي در محاصره سپاه اسلام قرار داشتند و پيامبر(ص) با اعزام فرماندهاني چون ابوبكر، عمر و افرادي ديگر قصد باز كردن آن ها را داشت ولي كارها به سختي پيش مي رفت و گاهي با ضعف و ترس برخي از فرماندهان كم جرئت، پيش روي مسلمانان به بن بست مي رسيد. اما از روزي كه پيامبر(ص) فرماندهي مهاجمان را بر عهده اميرمؤمنان(ع) گذاشت، آن حضرت با شهامت و دليري تمام، به سوي يهوديان هجوم آورد و با كشتن مردان جنگنده و رزمجويي چون مرحب خيبري و گشودن درهاي بزرگ دژ با دست هاي تواناي خويش، بارقه فتح و پيروزي را براي مسلمانان و خرسندي خدا و رسول گرامي اسلام(ص) را به ارمغان آورد. به طوري كه پيامبر(ص) در ستايش قهرماني و دلاوري حضرت علي(ع) و كارساز بودن نبرد و جهاد او فرمود: قد بلغني نبأك المشكور و صنيعك المذكور، قد رضي الله عنك و رضيت أنا عنك؛ اي علي! خبر ستايش آور و كارآمدي قابل تقديرت به من رسيد. خدا از تو خرسند است و من نيز خرسند و شادمانم. بدين ترتيب، دژهاي استوار خيبر يكي پس از ديگري به دست حضرت علي(ع) و سپاهيان مبارز اسلام گشوده شد و فتح بزرگ ديگري نصيب مسلمانان گرديد. درباره وقوع اين جنگ ظفرمند به رهبري پيامبر اكرم(ص)، اتفاق چنداني ميان مورخان و سيره نويسان نيست. زيرا برخي از آنان پانزدهم محرم، برخي اواخر محرم، برخي ماه صفر، برخي اول ربيع الاول، برخي جمادي الاولي و برخي نيز 24 رجب سال هفتم قمري را روز پيروزي مسلمانان مي دانند.(1) منابع: 1- المغازي (واقدي)، ج2، ص 633؛ بحار الانوار (علامه طبرسي)، ج 21، ص 25؛ تاريخ ابن خلدون، ج1، ص 427؛ فروغ ابديت (جعفر سبحاني)، ج1، ص 533؛ منتهي الآمال (شيخ عباس قمي)، ج1، ص 76؛ فرازهايي از تاريخ پيامبر اسلام (جعفر سبحاني)، ص 389 ورود نمايندگان طايفه {نخع} به مدينه و پذيرش دين اسلام - سال 11 هجري قمري هنگامي كه پيامبر اسلام(ص) به مدينه منوره هجرت كرد و اقدام به ايجاد نظام حكومتي اسلام نمود، بسياري از افراد و نمايندگان طايفه هاي مختلف عرب، به نزد آن حضرت رسيده و به دست وي مسلمان شده و ابراز وفاداري نمودند. سال نهم هجري، اوج مسافرت گروه ها و هيأت ها به مدينه منوره و اظهار پذيرش اسلام از سوي آنان بود. به همين جهت، آن سال را "عام الوفود" يعني سال ورود هيأت و گروه ها نام گذاري كردند. پس از آن نيز همين روند ادامه داشت تا سالي كه پيامبر(ص) رحلت نمود. بنا به روايت مورخان، آخرين گروهي كه بر پيامبر(ص) وارد شده و به دست وي مسلمان شدند، طايفه "نخع" بود. آنان در نيمه محرم سال 11 هجري وارد مدينه شده و به محضر رسول خدا(ص) رسيدند و با وي بيعت نمودند. اين طايفه، از عرب هاي ساكن يمن بوده و هنگامي كه "معاذ بن جبل" از سوي رسول خدا(ص) جهت تبليغ اسلام به سوي آنان اعزام شده بود، با اسلام و دين حضرت محمد(ص) آشنا شده بودند. ورود آنان به مدينه منوره، پس از بازگشت رسول خدا(ص) از حجة الوداع بود و پس از 47 روز بعد، پيامبر(ص) دار فاني را وداع گفت و روح بلندش به ملكوت اعلي پيوست.(1) شايان ذكر است كه "مالك بن حارث اشتر نخعي" فرمانده سلحشور و يار فداكار امير مؤمنان(ع) از همين طايفه قهرمان پرور بود و از مردان اين طايفه، فداكاران فراواني براي حضرت علي(ع) و اهل بيت(ع) تربيت نمود. منابع: 1- بحار الانوار (علامه مجلسي)، ج 21، ص 407؛ فرازهايي از تاريخ پيامبر اسلام (ص) (جعفر سبحاني)، ص 467 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:29 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
عمر بن سعد، فرمانده سپاهيان عبيدالله بن زياد، پس از پايان ماجراي عاشورا، در روز يازدهم محرم أجساد كشته هاي سپاه خويش را شناسايي و گردآوري كرد و آنان را دفن نمود و در حالي كه كشته هاي اهل بيت(ع) و بدن مقدس امام حسين(ع) و ساير شهيدان و يارانش بر زمين مانده بود، كربلا را به قصد كوفه ترك كرد. گروهي از قبيله بني اسد كه در "غاضريه" در نزديكي كربلا ساكن بوده و به كشته شدن امام حسين(ع) و يارانش به دست سپاه حكومتي امويان اطلاع يافتند، در روز سيزدهم محرم وارد كربلا شده و پيكرهاي مقدس شهيدان را گردآوري نمودند و سپس بر آنان نماز گزارده و در همان جا به خاك سپردند. بدين گونه، توسط امام سجاد (ع) بدن مطهر اباعبدالله الحسين(ع) را در همين مكاني كه اكنون معروف است، دفن كرده و فرزند رشيدش حضرت علي اكبر(ع) را در پايين پاي پدر به خاك سپردند و براي ساير شهيدان در پايين قبر امام حسين(ع)، قبر بزرگي حفر و همگي را در آن جا دفن نمودند. غير از بدن هاي مطهر حضرت عباس بن علي(ع)، حبيب بن مظاهر و حرّ بن يزيد رياحي كه هر يك را در مكاني ديگر به خاك سپردند.(1) منابع: 1- الارشاد (شيخ مفيد)، ص 470؛ منتهي الآمال (شيخ عباس قمي)، ج1، ص 405 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 8:20 توسط مجید غفوری
|
|
||
|
|
|
|
|
امام علي بن الحسين(ع)، معروف به "زين العابدين" و "سجّاد" و مكنّي به ابوالحسن و ابومحمد، در پنجم شعبان سال 38 قمري ديده به جهان گشود. مادرش، شهربانو دختر يزدگرد سوم پادشاه ساساني ايران بود، كه پس از حمله مسلمانان به امپراتوري ساسانيان و پيروزي مسلمانان در آن نبرد، اسير شد و به همراه ساير اسيران ايراني به مدينه منتقل گرديد و به پيشنهاد اميرمؤمنان(ع) در انتخاب همسر، آزاد و مختار گشت. وي در ميان تمامي جوانان و صاحب منصبان مدينه، حضرت اباعبدالله الحسين(ع) را اختيار و به عقد ازدواج وي در آمد و از آن هنگام به "سيّدة النّساء" معروف شد. وي چند سالي بيش در بيت امام حسين(ع) زندگي نكرد. زيرا در هنگام تولد تنها فرزندش امام زين العابدين(ع) در سال 38 قمري بدرود حيات گفت. امام سجّاد(ع) پس از شهادت پدر ارجمندش امام حسين(ع) در محرم سال 61 قمري، در 23 سالگي به مقام عظماي امامت نايل آمد و در سخت ترين و دشوارترين تاريخ امت اسلام، رهبري شيعيان و محبّان اهل بيت(ع) را بر عهده گرفت و راه و روش پدران و نياكان پاك نژاد خويش را استمرار بخشيد. آن حضرت، در واقعه كربلا حضور فعال داشت و از آغاز مبارزه امام حسين(ع) بر ضد يزيد بن معاويه، در كنار آن حضرت بود و در سفر آن حضرت از مدينه به مكه و از مكه به عراق و سرزمين كربلا، وي را همراهي مي نمود. وليكن در روز عاشورا كه تمامي ياران امام حسين(ع) به اذن آن حضرت و پس از آن، خود امام حسين(ع) وارد ميدان كارزار شده و با دشمنان به نبرد جانانه پرداختند و سرانجام مظلومانه به شهادت رسيدند، امام زين العابدين(ع) بر اثر عروض بيماري و تب شديد از جنگ با دشمنان بازماند و به اراده الهي از آن واقعه خونين، جان به در برد، تا به عنوان حجت خدا بر روي زمين و امام امت و جانشين پدرش اباعبدالله الحسين(ع)، سكان كشتي طوفان زده امت را هدايت و رهبري نمايد. آن حضرت، پس از شهادت امام حسين(ع) و يارانش در كربلا، به همراه ساير بازماندگان قافله حسيني به اسارت دشمن در آمد و در حالي كه از بيماري توان فرسا، رنج مي برد، در غل و زنجير دشمنان قرار گرفت و سختي اسارت اهل بيت(ع) از كربلا به كوفه و از كوفه به شام را با صبر و بردباري تحمّل كرد و تسلّي و تسكيني براي ساير اسيران در بند بود و با خطبه هاي روان و روشنگر خود، دشمنان و جنايت كاران را رسوا و حقانيت امام حسين(ع) را به گوش مسلمانان عالم رسانيد و آنان را از خواب غفلت بيدار كرد و تحوّل عظيمي در جامعه مسلمانان به وجود آورد و دشمنان اهل بيت(ع) را به عقب نشيني از مواضع و ديدگاه هاي شيطاني خود وادار نمود. امام زين العابدين(ع) پس از بازگشت به مدينه، به مدت 34 سال امامت شيعيان را بر عهده داشت و در اين مدت نيز با حوادث و رويدادهاي بزرگي روبرو گرديد ولي به حول و قوه الهي از همه آن ها با سربلندي و سرافرازي عبور كرد. از امام زين العابدين(ع) آثار ارزشمندي از قبيل مواعظ، احاديث، اشعار و ادعيه به صورت پراكنده به جاي ماند و مورد استفاده محققان و متقيان قرار مي گيرد. ولي دو أثر مدوّن از وي بر جا مانده است كه در ميان آثار اسلامي، درخشندگي و جاودانگي ويژه اي دارند. آن دو عبارتند از: 1- صحيفه سجّاديه، كه مشتمل بر 83 دعا و مناجات است؛ 2- رسالة الحقوق، كه تبيين كننده حقوق آحاد ملت و افراد بشري در جامعه اسلامي است. به هر روي، اين امام همام پس از پنجاه و هفت سال زندگي، در محرم سال 95 قمري، بر اثر زهري كه به دستور وليد بن عبدالملك اموي به آن حضرت خورانيده شد، در مدينه منوره به شهادت رسيد و در قبرستان بقيع در جوار قبر مطهر عمويش امام حسن مجتبي(ع) به خاك سپرده شد. درباره تاريخ شهادت امام زين العابدين(ع)، گرچه تمامي مورخان و سيره نگاران، اتفاق دارند كه اين واقعه عظيم در ماه محرم واقع شد، ولي در تعيين روز و سال وقوع آن، اتفاق نظر و ديدگاه واحدي وجود ندارد. برخي از آنان، روز دوازدهم محرم، برخي هيجدهم محرم و برخي ديگر بيست و پنجم محرم را روز شهادتش مي دانند. هم چنين درباره سال شهادتش با اين كه اكثر مورخان، سال 95 را ذكر كرده اند، برخي سال 94 قمري را بيان نموده اند.(1) منابع: 1- الارشاد (شيخ مفيد)، ص 492؛ كشف الغمه (علي بن عيسي اربلي)، ج2، ص 259؛ روضات الجنّات (موسوي خوانساري)، ج2، ص 134؛ زندگاني چهارده معصوم(ع) – ترجمه اعلام الوري- (علامه طبرسي)، ص 359؛ دائرة المعارف تشيّع، ج3، ص 252؛ منتهي الآمال (شيخ عباس قمي)، ج2، ص 1؛ روزشمار تاريخ اسلام – ماه محرم – (واردي)، ص 105 |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:2 توسط مجید غفوری
|
|
||